پدران و پیامبران

تمام خدایان جهان،
پدرانی بودند که دست می‌کشیدند
بر سر کودکان شان در گهواره
و همه پیامبران جهان از پدرانی آغازشده‌اند
که می‌بافتند موهای دخترکان شان را
با گل‌های ریز میخک ....
و بلند می‌کردند فرزندان زمین‌خورده‌شان را
برای بازی دوباره ...
پدر،
بلند شو از خواب‌سنگین دیرینه‌ات
و انگشت به دیوار درشتی...
این پیله‌ی مفلوج بزن
که هزاران پروانه رنگین را در من زندانی کرده
بلند شو پیامبر من ...
به سرم دست بکش تا دوباره ایمان بیاورم
برخاستن را ....
زندگی بازی‌ی ست
که تو آغاز کرده‌ای
با گل میخک‌های عاشقانه‌ات بر موهای من
با پروانه‌هایی که می‌کاشتی بر خاک روان من
هی پیامبر من
پیامبری که هرگز خنجر نگذاشتی بر گلویی
چگونه زخمیم از تو
چگونه عجین کرد ه ای بر خاک و خونم ....
اکسیر عشق و عاطفه را ...
ارثیه یی که سائیده است پهلو هایم را در زخم
برخیز کتابی بنویس
از آیین اهورای عاشقانه‌ات برای بشر
شاید پروانه‌های رنگی بسیاری..
از جوف پیله‌ها پرواز کنند
و بلند شوند از خاک...
کودکانی به زمین‌خورده.

سرنوشت

به دنیا آمده‌ای
که عاشقم شوی
چشم‌هایت را بدهی به خورشید
دست‌هایت را به دریا
و قلبت را قسمت کنی
میان مردانی که نمی‌دانند دل باختن یعنی چه
مردانی که مجبورند دنبالم کنند مثل سایه
در ظهر تابستان‌های مکرر...
و بی‌قرار باشند از افیونی که از شاهرگ‌های تو
به تکه‌هایی تقسیم‌شده قلبت می‌رسد
به دنیا آمده‌ای
تا خرمست شوی از زالوهای بوسه‌ام
که لبانت را مکیده‌اند چون تیغ دو سر
به دنیا آمده‌ای..
تا دستانت را دراز کنی برای به آغوش کشیدن
پریان دریایی که از پستان‌های من عشق نوشیده‌اند
و نمی‌رسند به پایان هیچ هم‌آغوشی ....
از نیم‌تنه‌ های زنانه‌شان...
چه چیزی تقدیرخطوط تن های باهم فشرده ما را
برهم خواهد زد...
مگر ممکن است؟!
قبل از میعاد بزرگ شیطانی که گناه را
در خوابگاه شعله‌ها به آتش می‌کشد
و عشق را از ما تهی می‌کند...
چشمانت را از خورشید بگیری
و جنین پیری شوی ...
که هرگز به دنیا نیامده است ...

بی معنی

کلمات از تو می‌ترسند
نامت را به زبان نمی‌آورند
دوست ندارند بخوابند در کابوس‌هایی که می‌دانند
به سراغ شان خواهی آمد
بیدار که باشند چشمان شان را می‌بندند
تا ترا نبینند
هرجایی که خیالی از تو عبور کند،
تن شان را می‌پیچانند مثل گره کور
با دست‌ها و پاهای جمع شده در شکم...
چون کودکی در بطن مادر...
صدایت را اما نمی شود متوقف کرد
که "گرد سپید" ست
حل شده دراکسیجن هوا
صدایت از میان جمع به سطح بلورین شیشه‌ کلمه ها
اصابت می‌کند و آن‌ها را
حرف، حرف خونین به زمین می‌پاشد
و این‌گونه است که بی‌معنی می‌شوی
در ترانه‌هایی که نمی‌سرایم
فقط می‌شکنم ...

سقوط

زمین همیشه هموار نیست
و زلزله‌ها دائم در کمین‌اند
وقتی کنار دیگران ایستاده‌ای ...
بلندی‌ها و پستی‌ها باهم سقوط خواهند کرد
و بی‌دلیل به مرداب‌هایی سرازیر خواهی شد
که پیش پای تو باز نشده‌اند

حلول

ترا می‌شناختم
هزار سال قبل از این‌که به دنیا بیایی
قبل از آن‌که نطفه‌ ی پدران و مادران دورمان
بسته شود و زمین بجنبد از لرزه‌های عشق
قبل از آن‌که مولانا به کشف شمس برود
و "بی همگان به سر" شود...
"بی تو به سر نمی‌شود" شود ...
ترا می‌شناختم
همه‌جا بودی،
به شکل مطلق مرد اثیری که حلول می‌کرد
در همه‌چیز و همه‌کس ...
به شکل پروانه‌ها و گل‌ها .....
به شکل باران و هوا ...
در خانه‌ی تاریک پیله یی من ...
جایی در تنیدگی تاری که می‌تنید مرا؛
در حافظه‌ی تاریخی نامکشوف،
از عدم تا هستی ...
صدایت را می‌شناختم ...
قبل از این‌که به نام خودم ... صدایم کند
در همهمه نام‌هایی که نمی‌شناختی
و نگاهت را ...
چشمانت را دیده بودم ...
قبل از این‌که قهوه‌یی باشند
آبی بودند و بعدها که سبز و عسلی ...
و دستانت را
و دستانت را که تا دورهای دور
به‌قدر عشق،
به‌اندازه مهربانی،
دراز می شدند ...
برای به آغوش کشیدن همه زنان برهنه‌ی استاده
در صف سال ها، قرن ها و سده ها...
برای به آغوش کشیدن زنانی که
ترا نمی‌شناختند ...