از جنگ به جنگ

آینده یی وجود ندارد
حالی وجود ندارد
فقط گذشته ست
که مثل مادر پیری ما را در آغوشش می‌فشارد
تا همه پوست ما بتکد
و همه استخوان‌هایی ما از شدت مهربانی له شود
ما کودکان دیروزایم
با صورت های اسکلیتی تاریخ تیرشده
و دهان های کوچک تر از آوارگی
مغاره های چشمانمان را
به عنکبوت‌هایی سپرده اند
که تار می‌کشند از دیروز به دیروز
از جنگ به جنگ ...
و با پنجره‌های رو به فردا
رو به‌ روشنی نسبتی ندارند

ما را در خاطرات مان دفن کرده اند
مثل سربازانی که لای توده‌های باروت منفجرشده
مرده‌اند
مثل سربازانی که تمام امروزها را جنگیده بودند
و تمام فرداها را باید می‌جنگیدند
با عکس خانوادگی دربکس جیبی‌شان
با عکس کودکی که
لبخند می‌زد و در چشمانش نور انتظاری نبود
و با عکس زنی
که گل‌ های سرخ بر گیسوان درازش
پروانه می شدند.

پیروزی

می‌جنگم برای پیروزی
این آخرین پیراهن من ست
چسبیده به استخوان‌هایم
چمدانی ندارم
خانه یی ندارم
وطنی ندارم
برهنگی شرم‌آورم را می‌بخشم
به همه آن چشمانی که
به پوشش‌های رویین
به نقاب‌ها
به زنجیرها
عادت کرده‌اند
این آخرین جنگ من است
روراست‌تر از هر پوششی
در عریانی تمام
با پنجه‌هایم به لباس‌های آهنین تان
چنگ خواهم زد
تا خنجری را به قلبم فروکنید

همه جنگ‌های نابرابر
دو برنده دارد
مرگ و آزادی ...
مرگ،
که پیروز می‌شود
و آزادی،
که برهنه می میرد

توقف ممنوع

بیشتر از آنم
که دست بیندازی بر هستی‌ام
و مشت کنی انگشتانت را
تا پنهان بمانم از خلق
زمان از میان ما گذشته است
و من اکنون
چشم سوم زایش و حرکتم
چشمان من قادراست
از پشت هر دیواری آذرخشش را
به خیابان برساند
و روشن کند چراغ‌های سبز
"توقف ممنوع " را
و در نگاهانم
گرگانی با چشمان پر از شب‌تاب‌های زرد، قرمز و بنفش
خوابیده‌اند
با تکانی میتوانند
بجهند و روشن کنند کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هارا
زبانم اما
شهنامه را از بردارد
ترانه‌هایی را
در بلندگوی شهر پخش خواهد کرد
که هیچ ملکه‌ یی
نشنیده است

در من همه پنجره‌ها
رو به آزادی باز می‌شوند
و همه راه‌ها به خیابان می‌رسند
شلوغی مال من ست
و انزوا،
ترک می‌خورد روی پوست آشنا با خورشیدم

زن
خانه یی نیست
که درش را ببندی
و کلیدش را پنهان کنی...