خوشبختی نامیرا

هنوز خوابم و در خواب ترا می‌بینم
هنوز زندگی در برون از من
میان حقیقت‌های تلخ و ترس‌آورش ادامه دارد
هنوز زلزله خانه را ویران می‌کند
و من و تو از زیر آوارها مثل یک جفت خوشبخت
سرخوش و سلامت دست‌به‌دست هم
می‌پریم وسط اکران یک نمایش شگفت‌انگیز
چه کسی خواهد توانست
ما را از عکس‌های قاب شده درزمان
از تاق خانه‌ی قدیمی ما بگیرد
و بیندازد وسط گور آوارها
وقتی ما به خوشبختی نامیرا
و جاودانگی رؤیا شدن رسیده‌ایم

سرزمین افلاطون

باید بروی
قبل از آن که به مورچه ی کوچکی تبدیل شوی
درکشت زار بوته های کوکنار
که هوا را مست کرده در مخیله بی تفکیک باد های جنوب
قبل از آن که به کرم مفلوکی تبدیل شوی
لای دندان هایی پر آمد و رفت زباله های انبار شده
در هجوم پر گفت و گو های بد بو
و زود تر از آن که کارشناسان مومن دست به کار شوند
و به آزمایشگاهی خوکان حلال بفرستند ترا
چشمانت را پر کنند از تصاویرکودکان خونین
دستانت را سر ببرند
صورتت را در نقاب مسخ کنند
صدایت را از حلقومش بیاویزند
و نیم تنه ات را به نمایش گاه حیوانات بی‌سر ببرند
یا جا دهند ترا در آبزی‌دان ماهیان گوشت‌خوار
،همه‌چیز خطرناک ست
دست زدن به هر شی ی
نگاه کردن به هرکسی
نوشتن از هر چیزی
شاید دست بدهی به یک دوست قدیمی
 او ناگهان تبدیل به حشره کوچک و موذی شود
و از لای آستینت به خونت بزند
تا جوش بزنی تمام پوست 
شاید یک صبح از خواب بلند شوی
و ببینی اطرافیان به سنگ تبدیل‌شده‌اند
با گوش‌های کر
و صورت‌های بی لبخند
باید بروی 
هرجایی که می‌شود
هرجایی که تنهایی می‌رود
...و سکوت

048

فرار

آدم ها دنبالم می‌کنند
گلوله‌ها دنبالم می‌کنند
خاطرات دنبالم می‌کنند
دوستان بد
دشمنان خوب
جنازه‌های گلوله دار و زخم خورده ی جنگ
جسدهای اسکلتی ژنده‌پوش تاریخی
موش‌های مرده آزمایشگاه سرطان مغز
کرم‌های تبدیل‌شده به اژدهای کالبد افلاطون
فلسفه در شکل دهان نیچه
خمیازه‌های کانت
افکار پلید گناه‌آلود قدرت زا
عاشقانه‌های مقدس شهوت پرور
پارادوکس‌های شش پای، تیزپای، دونده 
همه‌چیز، همه‌کس با شش تا پا 
دنبالم می‌کنند
و من می دوم
زیر رگبار گلوله های تیز پا
زیر رگبار گلوله های آتشین سرخ
،که از دهن ها
از بدن ها 
از کله ها
از جنازه ها
از همه سو، از همه جا، از همه کس
پرتاب می شود به سمت من

کسی هست این گلوله‌ها را برگرداند
به سمت خودش 
به سمت دیوار
به سمت آسمان، ستاره‌ها، ماه
یا هر چیزی دیگر
کسی ست از میان دوستان بد
از میان دشمنان خوبم 
که جنازه‌ها را به یک دقیقه سکوت دعوت کند
می‌خواهم آخرین ترانه‌ام را
با سرخط هیچ بخوانم 
می‌خواهم "جمهوری" را رها کنم برای همیشه

فقط بگذارید
پاهایم را دراز کنم
به پهنایی همه فرار
و آرام بخوابم
در خود