سامانه های بزرگ

تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی ام جا نشوند
و از سوراخ کوچک آن نریزند
روی جاده های خیس بی خبر از یک عابر تاریک و بی چتر
هرچه داشتم ریختنی بود
کوچک و ناقابل 
آن قدر کوچک و ناقابل
که کسی خم نخواهد شد برای برداشتن شان
جهان ما؛ جهان هیاهوی سامانه های بزرگ و چشم گیرست
سامانه های فربه شده که زمین را دم‌به‌دم تکان می‌دهند
و آدمها را به‌زانو زدن درمی آورند
چیزی نداشتم
که به‌زانو زدن وامی‌داشت مرا
...چیزی ندارم
به‌زانو زدن وا‌دارد مرا 

لالایی

برای فرزندان مرده‌ تان
لالایی بخوانید
گورها باوجود آغوش‌های بازشان
زنانی مادر ناشده‌ای بیش نیستند
که ترانه ای نمی دانند جز سکوت

برای فرزندان مرده‌تان
لالایی بخوانید
جنگ هر چند چشمانش را با هیاهوی سرخ شسته است
گوش هایش کر، زبانش لال ست
وسربازان افتاده میان مرگ وزندگی
 زود خوابیدن را دوست ندارند

برای فرزندان مرده‌تان
لالایی بخوانید
کودکان خفته در گرمای بطن تان
هنوز به سقط‌جنین باور ندارند
برای فرزندانتان
برای فرزندانتان 
لالایی بخوانید
شاید به گوش کودک مادرمرده‌ای برسد
با نگاه امیدوار به سمت صدا برگردد

،جهان
در نبود لالایی
پر از صداهای مخوفی ست که
به سمت مردگان
شلیک می‌شود

به زودی

چیزی نمانده ست
به‌زودی زمان متوقف می‌شود
ساعت‌ها ذوب می‌شوند
،زمین
خودش را می‌بلعد
و ما به هم می‌رسیم
میان اشباحی که بو می‌کشند
عشق را
در ازدحام تن‌های خاک شده
بو می‌کشند عشق را
که هنوز گرم ست
زیر انباری کوره‌های یخ گرفته
در انجماد صد درجه

پرواز

همه‌جا آبی شده ست
برهنه می‌شوم تا شنا کنم
برهنه می‌شوم تا سیراب شوم
آن‌قدر تا جهان دوباره سبز شود
و من برگردم به جنگل
از ریشه‌هایم درختان بسیار برویند
با شاخه‌های پر برگ و میوه‌
می‌خواهم
شاهد پرواز پرندگان خوشبختی باشم
که جوجه‌های شان را رها می‌کنند
در باد و طوفان
تا عشق بورزند
جایی که تخم گذاری ممنوع ست

مطبوع

به خودت نزدیک می‌شوی
نزدیک و نزدیک‌تر
خودت را بغل می‌کنی بی‌واسطه
بی‌آنکه پهلوهایت را بخارانی
و دستانت را حلقه کنی
نفس‌هایت مرطوب می‌شود
از گرمی حلقوم شاهکاری که خود آفریده‌ای
و هیچ فاصله‌ای با تو ندارد
هرگز چنین آزاد نبودم
هرگز چنین بی‌خیال و گرم نفس نکشیده بودم
،من
فقط خودم هستم
سرشار از تنهای مطبوع