توقف ممنوع

بیشتر از آنم
که دست بیندازی بر هستی‌ام
و مشت کنی انگشتانت را
تا پنهان بمانم از خلق
زمان از میان ما گذشته است
و من اکنون
چشم سوم زایش و حرکتم
چشمان من قادراست
از پشت هر دیواری آذرخشش را
به خیابان برساند
و روشن کند چراغ‌های سبز
"توقف ممنوع " را
و در نگاهانم
گرگانی با چشمان پر از شب‌تاب‌های زرد، قرمز و بنفش
خوابیده‌اند
با تکانی میتوانند
بجهند و روشن کنند کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هارا
زبانم اما
شهنامه را از بردارد
ترانه‌هایی را
در بلندگوی شهر پخش خواهد کرد
که هیچ ملکه‌ یی
نشنیده است

در من همه پنجره‌ها
رو به آزادی باز می‌شوند
و همه راه‌ها به خیابان می‌رسند
شلوغی مال من ست
و انزوا،
ترک می‌خورد روی پوست آشنا با خورشیدم

زن
خانه یی نیست
که درش را ببندی
و کلیدش را پنهان کنی...

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای
پایانِ پایان نیست
آغازگاه پوسیدن است
ای کهولت دیرباور!
سو سوی چشمانت را
جشن بگیر
با آخرین نگاه شگفت‌زده
دور نیست
فردایی که در کوری مطلق
و با سر سرگشته در آلزایمر
بتی
از قامتت فرو بریزد
که مرده بود،
عمودی

جاری

پشیمان نیستم
اگر از قطره یی
دریایی ساختم بزرگ و باشکوه
و فراموشش کردم تا ابد

نگاه کن به اعظمت خودت
تو دیگر ناچیز نیستی
که بریزی در کام تشنه یی
بی‌اثر
یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو

تا بجنبی این چنین، آن چنان...
ابر خواهی شد و باران
در بسامد جدا از من
و دوام خواهی آورد در جاری

خدا هم فراموش کرده
جهانی را که می‌جنبد از خودش
و دوام می‌آورد بی او

درمان

دلم می‌خواهد
منتظرت باشم
بی قراری کنم
آهنگی به یادت گوش بدهم...
ترانه یی بنویسم
به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار
پیوندت بزنم تا سبز شوی
و گل بیاوری
دلم می‌خواهد
شکست را دوباره تجربه کنم
و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم
بعد ...
روزها، ماه ها شاید هم سال ها
غرق شوم در حسرت باشکوه یک عشق آسمانی
عشقی که آمدن دارد
رفتن نه...
دلم می‌خواهد
دفتر خاطرات مان را بازکنم
و هیجان گمشده‌ یی را شلاق بزنم
که مثل اسب مرده یی
افتاده وسط راه

دلم می خواهد اما...
عشق،
زخم سرطانی نیست
پوست بالا می‌آورد
و درمان می‌شود