روایت گر

به دنبال یک روایت بی‌پایان
به زنده مرگی شهرزاد می‌مانم
که هر شب قصه می‌زاید
و تمدید می‌کند نفس‌های یک‌شبه‌اش را
در هراسیدن از گلوی بریده‌اش در فردا
در هراسیدن از سکوتی که به مبادای خطر می‌ رود
خطر، هر هزار شبه
و تو.. تو منجی منی
تکرارِ روایت منی در چهره‌هایی که می‌سازم
تکرارِ روایت دیگرگونه من به تکرار
روایتی که می‌نویسمش
با خون خودم
رقیق و جاری
چشمانم را می‌بندم
و می‌آیی
در خط رهایی هر شبه ام
در روایت تازه‌تر
تا مردی شوی که دیشب نبودی
که فردا نخواهی بود
مردی که از لامکان فرشتگان برگردد
مردی که به جنگل بهشت می‌رود
،جنگلی پر از پرنده‌های عاشق
پرنده‌هایی که به دانه‌های ریخته
از دستان او معتادند
مردی که خدای کتاب جادویی می‌شود
تا زن اثیری را دوست بدارد
زنی که هی کلمه می‌شود
و می‌رقصد و می‌زید در دستانش، در چشمانش، در همه هستی‌اش..
جایی که به هم می‌رسیم
هزار و یک‌شبه

 

حق

درست زمانی که به من گفتند
هرگز فرزندی نخواهم داشت
پسرم به دنیا آمد
شباهت عجیبی به ناامیدی داشت
چشمان زیبایش نابینا بودند
و دستی نداشت
به آغوشم بگیرد

همه آنانی که هنوز گورستان را ندیده‌اند
حق دارند
زاده شوند

سرنوشت

خواب دیدم پرنده شده ای
،می پری
از درختی به درختی
از شاخه ای به شاخه ای
تخمک های شکسته بسیار
جوجه های تنها
نیم جفت های غمگین
آشیانه های ویران
پشت سرت می مانی و می ماند
سرنوشت از تو چه می خواهد؟
نه سنگی،نه گلوله یی
..که از خواب بیدارم کند

10632821_10153914867899903_3025854741294934655_n

ساد

همانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
و همانگونه که می خواهم،
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی
ترا پا کنم مثل یک کفش خوب
و برقصم درصحن بالماسکه
ترا پا کنم و بدوم به خارزاری انبوه
دست بکش به خارها،
،پا بکشی به خارها
خونی شویم با هم آنقدر که شکنجه و خون ما
یکی شود
می خواهم همانگونه که با مهر نگاهم می کنی
به صورت شادت ناخن بکشم
همانگونه که ترسی از دست دادنت در من ناخن می کشد
و وقتی بغلم می کنی
شانه هایت را بیشتر گاز بگیرم و کمتر ببوسم
تعجب نکن