جستجو

شب شده ...
وقتش رسیده از بستر بلند می‌شوی
و به سراغ تاریکی بروی
شاید ایستاده باشد آنجا در اتاق خاموش
با چشمان نابینا،
در یک‌قدمی شمعی که می‌سوزد بیهوده
یا شاید در خیابانی
خوابیده باشد با سایه‌ی مرد آواره
می‌توانی به نام خودش صدایش کنی
به سمتت بر خواهد گشت
و پاسخ خواهد داد:
همه‌جا استم...
حتی در قلب تو که عشق را از یاد برده
و می تپد آن سو تر
از شعله ی شمعی
بیهوده

ساتی

وقتی آنجا
ازهر سه زن یکی عاشق تو ست
و من هنوز به سایه هایی که تو را دنبال می کنند،
حسودی می کنم
کاش می شد تکه یی از تو را بردارم
و ناقصت کنم مثل بودای بامیان
بعد سهمی خودم را آتش بزنم ...
به رسم وارونه ی "ساتی"
سپید بپوشم و شمع روشن کنم
از مردن ناگهانی‌ات در آتش سوزیی
که سزاوار آن بودی
شاید تمام شوی از هنوز...
از هرگز
از همیشه

معلوم نیست تا کدام هرگز
و تا ختم کدام همیشه ادامه خواهی داشت
معلوم نیست چقدر دیگر باید نفسم بگیرد
از بستن پنجره‌هایی که رو به تو باز می‌شوند
درون سلول انفرادی که دود تو را پخش می‌کند
بعد از هر فراموشی ...

اشیا

اشیا
به ساعت نگاه می‌کنم
که حرف نمی‌زند
فقط راه می‌رود
به رادیو ...
که چهارگوشه نشسته است
و پیهم حرف می‌زند
به تلویزیون ...
که چیزهایی در او می‌رقصند
که مال او نیستند
از گوشت و پوست او نیستند
به فرش ...
که آلزایمر گرفته و نقش‌هایش را
به خاطر نمی‌آورد
به تقویم ...
که یاد گرفته است هرگز به عقب
نگاه نکند
اشیا را چه چیزی به متن ربط می‌دهد
مگر زبان،
که در "خدمت" من ست
آیا ساعت می‌داند
که در هم‌زمانی من و جهان
"اکنون" کجاست
یا قبل از آن‌که من به دنیا بیایم
"اکنون" گذشته بود

.................
بحث "اکنون" از"پل ریکور"

پدران و پیامبران

تمام خدایان جهان،
پدرانی بودند که دست می‌کشیدند
بر سر کودکان شان در گهواره
و همه پیامبران جهان از پدرانی آغازشده‌اند
که می‌بافتند موهای دخترکان شان را
با گل‌های ریز میخک ....
و بلند می‌کردند فرزندان زمین‌خورده‌شان را
برای بازی دوباره ...
پدر،
بلند شو از خواب‌سنگین دیرینه‌ات
و انگشت به دیوار درشتی...
این پیله‌ی مفلوج بزن
که هزاران پروانه رنگین را در من زندانی کرده
بلند شو پیامبر من ...
به سرم دست بکش تا دوباره ایمان بیاورم
برخاستن را ....
زندگی بازی‌ی ست
که تو آغاز کرده‌ای
با گل میخک‌های عاشقانه‌ات بر موهای من
با پروانه‌هایی که می‌کاشتی بر خاک روان من
هی پیامبر من
پیامبری که هرگز خنجر نگذاشتی بر گلویی
چگونه زخمیم از تو
چگونه عجین کرد ه ای بر خاک و خونم ....
اکسیر عشق و عاطفه را ...
ارثیه یی که سائیده است پهلو هایم را در زخم
برخیز کتابی بنویس
از آیین اهورای عاشقانه‌ات برای بشر
شاید پروانه‌های رنگی بسیاری..
از جوف پیله‌ها پرواز کنند
و بلند شوند از خاک...
کودکانی به زمین‌خورده.

سرنوشت

به دنیا آمده‌ای
که عاشقم شوی
چشم‌هایت را بدهی به خورشید
دست‌هایت را به دریا
و قلبت را قسمت کنی
میان مردانی که نمی‌دانند دل باختن یعنی چه
مردانی که مجبورند دنبالم کنند مثل سایه
در ظهر تابستان‌های مکرر...
و بی‌قرار باشند از افیونی که از شاهرگ‌های تو
به تکه‌هایی تقسیم‌شده قلبت می‌رسد
به دنیا آمده‌ای
تا خرمست شوی از زالوهای بوسه‌ام
که لبانت را مکیده‌اند چون تیغ دو سر
به دنیا آمده‌ای..
تا دستانت را دراز کنی برای به آغوش کشیدن
پریان دریایی که از پستان‌های من عشق نوشیده‌اند
و نمی‌رسند به پایان هیچ هم‌آغوشی ....
از نیم‌تنه‌ های زنانه‌شان...
چه چیزی تقدیرخطوط تن های باهم فشرده ما را
برهم خواهد زد...
مگر ممکن است؟!
قبل از میعاد بزرگ شیطانی که گناه را
در خوابگاه شعله‌ها به آتش می‌کشد
و عشق را از ما تهی می‌کند...
چشمانت را از خورشید بگیری
و جنین پیری شوی ...
که هرگز به دنیا نیامده است ...