اصابت

همچنان که باهم بازی می‌کردیم
به زندگی دور و نزدیک می‌شدم
،دور
چنانی که کودکی از بازیچه‌های دوست‌داشتنی‌اش
،نزدیک
...چنانی که زن بالغ و کاملی به هم آغوشی شیطان

پیهم فرومی‌رفتیم در چاله‌های مفلوک سرباز
که پایمان را می‌کشیدند در خود
،چاله‌هایی که
گاه هم‌قدمان بودند
گاه عمیق‌تر
همچنان که باهم بازی می‌کردیم
به تو دور و نزدیک می‌شدم
نزدیک، مثل زمین به جاذبه‌اش
دور، مثل افتادن یک شی در اصابت به خودش

بازیگرِ خوبی بودی در مواجهه با من
،در مواجهه با من که
که تجربه‌ای نداشتم
مگر عشق‌بازی با تنهایی
مگر عشق‌بازی با کلمه
با کلمه‌ها که شهوتی داشتند کودکانه
و خنده‌هایی که هیجان معصومانه سست شأن می‌کرد
در هم‌آغوشی با سخن
چقدر می‌خندیدیم من، کلمه و عشق و تنهایی
،بی تو که
چیزی نبودی جز به هم بزن هر بازی
،با تو
که تا سر از بازیت درآوردم
یک وجب پایین‌تر از خودم
دفن شده بودم

82d6a436e09399f677c1b584bfccbcc6

بعد از فرار

فرار می‌کنم
قبل از آن‌که برسی و گیرم بیاوری
با لبخندت، با نگاهت
با دستانت که سیم‌ گل دار می‌کشد دوروبرم
با چشمانی که چشم نمی‌گیرد
از چشم به چشم شدنی بسیار
فرار می‌کنم
قبل از آن‌که هدیه را بازکنی
و تازه‌ترین سرودت را با صدای جادویی بخوانی
می‌ترسم،
که بدانم اشتباه از من ست
که بدانم هرگز ترک نکرده بودی "ما" را
می‌ترسم، از مردی که همیشه تویی
از زنی که همیشه منم 

می‌ترسم دوباره باهم
به ساحل برویم
به دریا بزنیم 
و بخوابیم روی ریگ های داغ 
که ماهیان رگان ما را می‌تپاند بی‌تاب 
می‌ترسم
و از ماجراهایی که همیشه تکرار می‌شود
بعدازآن

 

8-31-2016-11-55-44-pm

ریگ‌ودا 

،تو
اتاق کوچکی استی
با میز کار بزرگ
و کتاب‌های عجیب
کتاب‌هایی با حروف ناآشنا
به زبان "سانسکریت"
ترا می‌خوانم اوستایی
با صدای لال و گنگی
وقتی "ریگ‌ودا" می شوی
مثل ترانه‌ های قدیمی آهنگ‌دار و مرموز
که به زانو درمی‌آورند عاشقان را
ترا می‌خوانم و آرام، آرام می‌گریم
ترا می‌خوانم و می‌خندم
برای کلماتی که لبخند می‌زنند
نگاه می‌کنند وزندگی می‌کنند بی‌معنی 
برای کلماتی که به شکل
دختران هندو بالباس‌های رنگی و گیسوان دراز
می‌رقصند شادمانه رو به روی چشمانم بی‌هیچ سازی
برای کلماتی که چون خیل پرندگان سپید،
یکهو می‌پرند باهم
که برنگردند

ترا می‌خوانم همچو کودکی که
کتاب مصور رنگی را نگاه می‌کند
اما روایت نمی‌داند 

،ترا می‌رقصم 
ترا گام برمی‌دارم
اتاق کوچک من!
برای تنها ساحتی که در اختیار من ست

ترا دوست می‌دارم
برای پنجره‌های رو به خورشیدت
برای دیوارهای پر از تابلوهای رنگی‌ات
برای جهان غریبی که کهنه نمی‌شود
از شدت غربت

 

8-31-2016-11-53-05-pm

روایت گر

به دنبال یک روایت بی‌پایان
به زنده مرگی شهرزاد می‌مانم
که هر شب قصه می‌زاید
و تمدید می‌کند نفس‌های یک‌شبه‌اش را
در هراسیدن از گلوی بریده‌اش در فردا
در هراسیدن از سکوتی که به مبادای خطر می‌ رود
خطر، هر هزار شبه
و تو.. تو منجی منی
تکرارِ روایت منی در چهره‌هایی که می‌سازم
تکرارِ روایت دیگرگونه من به تکرار
روایتی که می‌نویسمش
با خون خودم
رقیق و جاری
چشمانم را می‌بندم
و می‌آیی
در خط رهایی هر شبه ام
در روایت تازه‌تر
تا مردی شوی که دیشب نبودی
که فردا نخواهی بود
مردی که از لامکان فرشتگان برگردد
مردی که به جنگل بهشت می‌رود
،جنگلی پر از پرنده‌های عاشق
پرنده‌هایی که به دانه‌های ریخته
از دستان او معتادند
مردی که خدای کتاب جادویی می‌شود
تا زن اثیری را دوست بدارد
زنی که هی کلمه می‌شود
و می‌رقصد و می‌زید در دستانش، در چشمانش، در همه هستی‌اش..
جایی که به هم می‌رسیم
هزار و یک‌شبه

 

تهوع

هیچ‌چیزی ادامه ندارد
حتی بدبختی
دیگر نقطه‌ای نیست
به آن زل بزنی
و از طول و عرض آن سخن بگویی
،یا به تکرار
سبک و سنگینش کنی
سؤال‌هایت را از او بپرسی
و به سکوت او پاسخ بدهی
حالا باید
خودت را بجَویی
،مثل گرسنگی
که برای همگان رایگان ست
و بالا بیاوری سراپای پایان‌یافته‌ات را
در تهوع

10-facts-you-should-know-about-Zdzislaw-Beksinski-and-his-outstanding-art9__880