دهقان

قحطی فرامی‌رسد
و تمام القابی را به تو داده بودند
  پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار 
مثل یک شاه بی‌تاج، بی کفش و بی‌ستاره 
می‌ایستی وسط خودت و
به گندم زاری نگاه می‌کنی
که عطر نانش ستایش بود
به دماغ معطرت
که بو می‌کشید دستان نوازشگران را
نوازشگرانی که هرگز زمین شخم نزده بودند
زمین به تو مدیون نیست
زمین بخشنده است
،زمین
نان قرض نمی‌دهد

نقطه

نشانه ی پایانِ جمله شده ام
که تو مرا از چشمانت منتشر می کنی
و می گذاری هرجایی که حرکت ممنوع است
هرجایی که سخن از نفس می افتد
،هرجایی که سکوت
فراگیر می‌شود
چگونه در ترنم ترانه‌ای
صدا شوم
روی کدام نفس دراز بکشم
که نیفتاده باشد از چشمانت

آدم کنارخودش

آدم کنار خودش می‌خوابد
آدم موهای خودش را نوازش می‌کند
آدم دست خودش را می‌گیرد
....و می‌برد به گردش
آدم با خودش می‌خندد
برای جوک‌های که هیچ‌کس به او نگفته است
برای جوک‌های صامت
برای آمیزش برهنه و بی‌خیال میمون‌ها
که اشرف مخلوقات نیستند
آدم زنگ می‌زند به شماره قدیمی‌اش
یکی را که دگر خودش نیست
به اسم کوچک صدا می‌زد
و می‌پرسد آیا هنوز آنجایی؟
آدم با سکوت به صدای بلند حرف می‌زند
و بی‌آنکه هیچ اختلاف‌نظری مدخل شود
هیچ تأییدی مدخل شود
آدم به خودش نامه می‌نویسد
و منتظر پاسخ می‌ماند
آدم کتاب هایی را می خواند که به انقراض رفته اند
آدم نوارها را می‌گردد
و آهنگ‌هایی را می‌شنود که هیچ وقت نمی خواست
بشنوید
.....آدم به جمع نمی‌رود
و نمی‌رقصد میان جماعتی که می‌لولند کنار هم
  با شکم‌های پر از بی‌شعوری
آدم از خودش انتقام نمی‌گیرد
،هیچ‌چیزی به‌اندازه انتقام
وحشت ناک نیست
انتقامی که حس حقیری را در او بیدار می‌کند
حس فرار از خودش را

رو در رو

بازی می‌کنم با شیطان
جایی که بَرنده همیشه او ست
نگاهش می‌کنم
وقتی پیاده‌ها را می‌بلعد
و شاه را می‌کَشد پایین
چشمانش که قهقهه می‌زنند پیچ می‌خورم  ازخودم در خودم
می‌ چرخم از خودم در خودم  از حرکت دستانش رو در رو‌
گویا "او" خود زندگی ست
که مرا بازی می‌کند
به بازی نزدیک شده‌ام، نزدیک تر
نفس به نفس،آن‌قدر که گمان می‌کنم
موهایم را می‌کشد به سمت خودش
صورتم را با قهقهه‌اش می‌خراشد
و ناخن می‌کشد به پوستم همه جا
،حس می‌کنم
شاهی را که پایین کشیده بود منم
پیاده‌ هایی را بلعیده منم
احتمال می‌رود
بازیی را که خواهد برد
من باشم

جاودانگی مدوسا

،بعد از مرگ تو
هرگز نمردم
هرگز نمی‌میرم
مثل ثانیه‌ای افتاده در چشمه‌ی حیاتم، که "قرن" شده باشد
قرنی، با سال‌های نوری از صفر تا صد
استاده ام اینجا وسط شهر
مثل تندیس طلایی مدوسا با موهای افشان
که گورگان های آویخته دارد
ایستاده‌ام تا تماشایم کنند
با لبخندی که نمی‌چکد از لب‌هایم
ایستادم تا دست بکشند
بر اندام‌های برهنه‌ام
که سردتر از باکرگی ست
تا تماشا کنند چشمان سنگی‌ام را
که ترک نمی‌خورد از نگاهشان
تا تماشا کنند سکوتم را
که از قبل، قابل پیش‌بینی ست
ایستاده‌ام تا تماشا...
تا تماشایم کنند
که نمی خشکم زیر برق زدن‌های واهی آفتاب
که منجمد نمی شوم در برف
که چتر طلب نمی کنم در باران
مثل همه جاودانه های خوب بشری
که تندیس شده اند از شدت درد
که تندیس شده اند از شدت عشق
از شدت زندگی
هرگز نمردم
هرگز نمی‌میرم
همه‌جا استم، همه‌جا
در سمفونی همه سوگ‌ها
سازی از من ست
زیر نت سین، روی واو، پای گاف
در های های شهنایی ها
سازی از من ست که فرو می‌ریزاند دل‌های بی قرار
و هراسان از جدایی را
 ، لای تار گیتار،پشت قرمزهای عاشقانه‌ای‌تان
سازی از من ست
بعد از مرگ تو نمردم نه می میرم 
چون سلول سرطانی تکثیر می کنم در خود
دردناک و دلیر و عنکبوت وار
از هزارتاهزارتا هزار
هرروز بزرگ می‌شوم بزرگ‌تر
بلند و بلند تر
خشت روی خشت
تا دیوار چین باشم بین خود و زمان
تا فاصله بگیرم از فردایی
که بی زندگی است