irrelevance

There is no relevance to lust
Love ought to begin from the lips
From kisses, bites-n-nibbles and burning lips
Impatient kisses, that do not inquire
Nor await any response
From the thirst of glances
Stemming from their waists
And a series of targets
Aiming at each-other within their clinging bodies

Love ought to begin from hands
Hands, aware of intertwining
And twisting - impatiently - with and by arms
And bodies able to get naked before each-other
- with no embarrassment, no courtesy -
Mutually shivering in the thrill of 103 degrees

Love is nude, eternal nude
As a newborn
Surfacing from the snug womb
And continuously crying
The same as a sin, like a scandal
The same as a woman – who has let her hair down- stepping into the bath

Trembling breasts and hanging hands by her sides
As a man sprawled out on bed after making love with his sweetheart

Love is not the man peeping through the key-hole
And waiting outside
For you to get dressed

Nor is it a woman offering cold coffee
And talking about the weather

Zinat Noor

نگاه

از همه‌چیز هیچ می‌ماند
ببین این دست‌های من ست
که ترا خالی کرده
از خودش
و این هم‌چشمانم
که مثل دالان تاریکی یک قصر باشکوه
با هزاران شمع خاموش
به زندگی نگاه می‌کند

سایه ها

آن سایه،
پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟
تو استی؟
که لب‌هایت می‌جنبد
در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست
چشمانت کجاست؟
آن چشمانی که آتش‌بس نمی‌کرد
در جنگ با پلنگان وحشی نگاهم ...
و دستانت از چه آویزان مانده‌اند
و پاهایت که مفلوج ...
آن سایه...
آیا همان موجود دوست داشتنی من ست
که به فنا رفته ...
بگذار باور کنیم
که از"ما" جز سایه‌ها
نمانده است

فاصله از هرجایی که شروع شود
به پایان عشق می‌رسد

لزجی ها

سقوط می کنی
از بلندترین طبقه‌ی یک عمارت بلند
پایت می لغزد از روی ماسه‌ای
از خودت می افتی در خودت
و له می شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشت
یا میان یک گفت‌وگوی ساده
سرازیر شوی در گودالی از تو
و به مردابی در دیگری...

آسمان‌خراش بودن یک توهم ست
از نطفگی مایع لزجی و لغزنده یی بودیم
که سقوط می‌کردیم
از نیم‌تنه‌ی پایین به نیم‌تنه‌ی پایین
تا شکل بگیریم،
در شکل آدم‌های حقیر و پرمدعا

"زینت نور"

از این شعر وریانت دومی نوشتم بدون آن شاید ها ...

لزجی ها…

شاید سقوط کنی
از بلندترین طبقه‌ی یک عمارت بلند
شاید پایت بلغزد از روی ماسه‌ای
شاید از خودت بیفتی در خودت
و له شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشت
شاید میان یک گفت‌وگوی ساده
سرازیر شوی در گودالی از تو
یا به مردابی در دیگری...

آسمان‌خراش بودن یک توهم ست
از نطفگی مایع لزجی و لغزنده یی بودیم
که سقوط می‌کردیم
از نیم‌تنه‌ی پایین به نیم‌تنه‌ی پایین
تا شکل بگیریم،
در شکل آدم‌های حقیر و پرمدعا

"زینت نور"