موعد

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را بلعیده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست
دشتی که دور از هر دریایی
محتاج باران است ...
بارانی که از انتظار و دعا طولانی نخواهد آمد
بارانی که یک ناگهان آشفته خواهد کرد خوابت را
در یک روز گرم و تشنه‌ی تابستانی

دعوت

از خودت سخن بگو
نه چنانی که هستی
چنانی که می‌خواهی، باشی
و این ترا زیباتر می‌سازد
اینجا،
جهانِ کلمات هست
و به تو اجازه می‌دهد
جهان را دوباره بسازی
نه آن‌چنانی که هست
چنانی که می‌خواستی، باشد
زیباتر، سبزتر، سرخ‌تر، آبی‌تر
زشت تر، سیاه تر،سیاه تر، سیاه تر
جهانِ رؤیایی
جهانِ کابوسی
جهانِ دوباره
جهانی از گذشته به فردا
جهان شگفتی های ناجور و نامرتب،
جهانی که در آن می‌افتی
که ویران می‌شوی
که می‌شکنی،که می میری
که دوباره زنده می شوی
برمی‌خیزی
و خودت را می‌سازی
چنانی که رویا...

خوشبختی نامیرا

هنوز خوابم و در خواب ترا می‌بینم
هنوز زندگی در برون از من
میان حقیقت‌های تلخ و ترس‌آورش ادامه دارد
هنوز زلزله خانه را ویران می‌کند
و من و تو از زیر آوارها مثل یک جفت خوشبخت
سرخوش و سلامت دست‌به‌دست هم
می‌پریم،
وسط اکران یک نمایش شگفت‌انگیز
چه کسی خواهد توانست
ما را از عکس‌های قاب شده درزمان
از تاق خانه‌ی قدیمی ما بگیرد
و بیندازد وسط گور آوارها
وقتی ما به خوشبختی نامیرا
و جاودانگی رؤیا شدن رسیده‌ایم

سخاوت

چرا عاشقت نشوند
ماهیان کوچک قرمز ...
نهنگان سرکش طوفان‌ها..
ماسه‌ها، صدف‌ها،ساحل‌ها..
ای آب شیرین دریاها!
حسود نیستم...
خوشبختی‌ بزرگ را باید قسمت کرد
شانس‌طلایی را
زندگی جاودانه را ...
بگذار نفست بکشند
و دوام بیاورند با موج‌های زنده تن‌به‌تن
در رگان سرخ عاشقی‌ها ....

انتخاب

از همه‌چیز گذشتم
تا چشمانم را از من نگیرند
قبل از اینکه به شب برسم
از غلامانِ حلقه‌به‌گوش خورشید بودم
که صبح‌ها نیزه‌هایش را در چشمانم فرومی‌کرد
و غروب‌ها با خونم
سرخ می‌خوابید شادمان...
اکنون دراین تاریکی رقصان
به بینایی مه آلودی رسیده‌ام
که از دریچه ی چشمان خودم می تابد،
شادمان....