خانه

حس میکنم که پنجره بی خانه میشود
سقفی که چترماست زبیگانه میشود
حس میکنم که قامت دیوارمیچکد
دروازه هاشکسته و بی شانه میشود
عکسی جدا میشود از قاب بر زمین
فریاد های وحشی و دیوانه میشود
قالی ز جسمِ خویش به هر گوشه می دود
پرپیچ و تار تار غریبانه میشود
در دست پیر طاقچه ناگه عروسکی
خسته ز رقص کوکی مستانه میشود
گل های سبز باغچه را خار میخورد
خسته دو بال آبیی پروانه میشود
ازسمت وعده های تو غم خنده میزند
قحطی خنده های صمیمانه میشود
حس میکنم که دست کسی میبردترا
زخمی زانفجار همه خانه میشود
زینت نور