مفلوج

نه جاده بودم
نه راه ، نه پا
صندلیی بودم نشسته در خود
تکیه میزدم به تنهایی
وتکان میخوردم درسایه ها

سایه هایی همقد خودم
سایه هایی که
از عمود فرش تا عمود سقف
زل میزدند به پنجره
پنجره های رو بدیوار
دیوار های رو به زمین

رابطه ی من و نشستن
پارادوکس چهار تا پای صندلی
در انحنای ضلع پنجره

رابطه ی من و صندلی
تحوش حرکت درچهارپا

رابطه من و صندلی
رابطه ی خودم با خودم

صندلیی که نه جاده است ،نه راه ، نه پا
که می نشیند درعمود سایه اش
زل میزد به پنجره
وتکان میخورد
میان رفتن و برگشتن به هیچ

2013-1-