زاد گاه

خدا در مورد تو چه میداند
وقتیكه شخم میزند زاد گاه اش را بی دانه
وستاره میكارد دركف دستانت بی شماره
وقتیكه قد میكشی در گهواره بی دهن پستانک
وبغل میكنی دیوارهای كوتاه ترازقدسرنوشت را

خدا در مورد تو چه ميداند
وقتيكه چنگ ميزني گرسنگي را
لاي سفره هاي بي گندم، بي خورشيد
وقتيكه ماهي ميشوي شيشه هاي شورخانگي را

خدا در مورد من و تو
به اندازه ی كف دست یک ستاره
به اندازه ی قد کوتاه سرنوشت
به قدر ریزه های نان در ته ی سفره های شیشه ها شور خانگی
به قدر جرهای شخم خورده ایی زمین بی زادگاه اش هم نمیداند

خدا فقط شخم میزند و ستاره میكارد
كهكشان مي سازد با هزاران ديوار
با چند تا پنجره رو به گناه
ودهن جهنمي كه اژد ها ميشود
كرمهاي كوچك سرت را

ازلايزال قدرت بي انتهايي ذهنت
موردي بياب براي خدا شدن…

آدم ها

آدمها!

برون شوید از سرم
زودتراز آنكه منفجرتان كنم
زودتراز آنكه بمیرید درمن
تكه تكه شوید ،سیاه شوید
قیری شوید و بیفتید خون آلود

آدمها!
برون شوید ..
بزودی همه زخمهای خونین من
آتشفشان سربی خواهد شد
همه اشكهای خشكیده ام
همه خشمهای فرو خورده ام

برون شوید
همه …بدون استثناء
بزودی صورت بلا تشبیه شما خواهم شد
خنجرهای كتفم
به سینه های تان فرو خواهد رفت
برون …