خوشبختی که تویی

از تو می‌گریزم
بوی خوشبختی می‌دهی
بوی صدسال زیستن در هارمونی
اندازه‌هایت هم قدند و ساعتت میزان
می‌گریزم
از همه مربع‌های چهاردر چهار
از همه درهای باز
از کلیدهای آویخته‌شان
از خواب سر ساعت ده شب
و صبحانه‌ی پنیر و عسل
روزنامه‌هایت مرا نخواهند نوشت
و نامه‌هایم درت را زنگ نخواهند زد
از تو … می گ ری ز م
از همه آدم‌های پَر هما به سر
که چتر می‌برند در باران
آدم‌های میزان روی عقربه‌ها ساعت
دو، دو چهارهای همیشگی
از آنانی که جیغ نمی‌کشند
 گریه نمی‌کنند، تب نمی کنند 
از شدت عشق نمی‌لرزند
 بیزارم از فریادهای بلعیده‌ شان
خوشبختی هر چه شود
شعر نمی‌شود
14 مه 2013