آدم ها

آدمها!

برون شوید از سرم
زودتراز آنكه منفجرتان كنم
زودتراز آنكه بمیرید درمن
تكه تكه شوید ،سیاه شوید
قیری شوید و بیفتید خون آلود

آدمها!
برون شوید ..
بزودی همه زخمهای خونین من
آتشفشان سربی خواهد شد
همه اشكهای خشكیده ام
همه خشمهای فرو خورده ام

برون شوید
همه …بدون استثناء
بزودی صورت بلا تشبیه شما خواهم شد
خنجرهای كتفم
به سینه های تان فرو خواهد رفت
برون …

فقط خودم

صفحه‌ی تازه‌ای از خودم می‌گشایم
سپید تراز کف دستانِ بی‌خط خورشید
شروع می‌کنم به سیاه كردنم
از آغاز خاکستر تا پایانِ قیر جاده
از سفال‌هایی كه ریختیم
و تندرو نشد
از قطارهایی كه مسافری نداشتند
از ایستگاه‌هایی كه راه می‌رفتند
در پارادوكسِ معنی
و دیوانه سوار می‌کردند در اتاقک بوسه
از جفت‌هایی كه می‌بریدند از هم، در نیمه‌راه
از مسافرهایی که نمی‌رسید و پیاده می‌شدند
شروع می‌کنم
از واژه‌های صدایی تو كه كَرَم می‌کرد در شعر
و نگاه نامریی كه پوستم را كشیده بود ازسرم
از همه ماضی‌هایی كه هستت را بود می‌کرد
و دیوانه می‌شدی
در استمرار مداوم تكرارش از دهانم
شروع می‌کنم از پیراهنِ آبی
كه شانه‌هایم را بوسه نمی‌زد
بی شرفه ی دستانت روی پوست خشك صورتک
از شب‌هایی كه خواب می‌شدی با من در خواب
از شعرهایی كه می‌نوشتیم
دور از جغرافیای متروک نفس‌هایی ما
،از صدای خنده‌هایی خودم
كه برگشته بودند بی‌دهن زندگی
از زندگی كه در معاد بعدش «من» می‌شد
اما نه . باید ناتمام بماند
باید مچاله‌ام کنم
!این‌ها من نیستم تویی
دوباره می‌نویسم
خودم را …فقط خودم را

پریدن

منتظر می‌مانم آن‌قدر
که مزرعه را باد ببرد
قطارها به سونامی بریزند
دریاهای آسمان بخشكند
آن‌قدر
تا هفت پرنده به هم بچسبد، ققنوس شود
تا كور شوند کوه‌ها از غش پيمبر
و نازل شود خدا از قلم
در حرا
می‌مانم همین‌جا
در خاکی که مالی من نیست
و حرکت می‌کنم ریشه‌هایت را در امتداد هموار زمین
و استعاره می‌کارم
همه بچه‌های نا مجاز شعرم را
تا درخت شوند
پرنده بزایند
و بپرند ازسرت