مادرم نبودی

هیچگاهی از زندگی آغاز نشدم
تا مادرم باشی
ترا به خودم دروغ میگفتم
صدای دختركی شبیه ی تو
شبیه یی من میشد
وازتهكوی تاریك ذهنم تا آنسوی چاه
صدایت میكرد
مادر!

تو با پیراهن گلداری كه دامنش پرازستاره های آفتابی او بودند
بلندی میشدی، راه میرفتی به دنبال صدا
و در ساده ترین گامهایت به او میرسیدی
دخترك بی بهانه خاموش میشد
و من به تهكوی برمیگشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*