هلاک

سرانجام به من مبتلا خواهی شد
در انتهای يك نامه
كه حروف ريزتر
از عدسی بزرگ بين روی دماغ مغرورت دارد
يا در آغاز يك بی‌خوابی
كه مثل من خوابيده در آغوش بی‌تابی خودش
سرانجام…
دونیمه‌های هيجان تپیده‌ی يك ماهی
كه خيز برمی‌دارد بزرگ‌تر از هميشه
به پیشمانی ريگزار

30 ژوئن 2013

اوج

همه چرخ‌هايم به تو مي‌رسند
وقتي زمين می‌ایستد
و ساعت وارونه راه مي‌رود
خودم را بغل می‌کنم به‌اندازه‌ی آغوشی كه ندارمت
عشق اوج خود ارضایی است
وقتي آدم‌ها ماشين مي‌شوند
شاید زندگي حوصله‌ی من و تو را ندارد
که به تعويق می‌افتیم.

15 ژوئن 2013

ماضی

کهنه مثل قلبم
که با هیچ‌کس قسمتم نمی‌کرد
مثل دیوار چین
که ورودی‌ها را می‌بست
و از نامت تیتر می‌زد بر ملکیت زمین
در چرخ مدور زمان مثل اسطوره‌های یونان
و جنون کور بازماندگان نازی درهای هیتلر
آن‌قدر پیچیده بودمت که ماضی نمی‌شدی
در هیچ شعری

8 ژوئیه 2013

مراسم

آیا به‌راستی مرده‌ای؟
دست می‌کشم روی قلبت
سرد ست
هیچ شعری از من در آن نمی‌تپد
نگاهم از دهلیز تاریك به معبر نمی‌رسد
مراسم ساده‌ای داریم
من با تور سپید، پیراهن سیاه، عینک دودی
تو با لباس عزایی که یقه‌اش را نبسته‌ای
معبر بزرگ است
و زن‌های زیادی اجازه‌ی ورد دارند
خم می‌شوم روی زانوانم
می‌بوسم سنگی را
که سنگین بود
و برمی‌گردم سر جایم