جامه دان

لباس های کهنه ی مادرم
چقدر به من می آید

و آن آیینه ی کوچک باتصویری ازاو
در چمدان پیرزمان کشیده

حتاکفش هایی که هیچگاه پا نکرده بود
جفت پاهایی منست

من کنار مادرم نمی ایستم
کفش هایش را باید به جاده ببرم
وبه همه کوچه های که ندیده بود
آشناکنم

پیراهنش با باد خواهد وزد
وآیینه بالبخندش

مقدس

دهانت دیگر بوی عشق نمی‌دهد
بیزارم از خط مرطوب لبانت روی پیشانی‌ام
لباس تازه‌ای خواهم خرید
با یقه‌ی بسته دامن دراز به رنگ خاکستری
شاید عینک دودی هم بخرم
و روسری ساده‌ای که گیسوانم را
از شر هیجان ریخته‌ی باد
نگه دارد

15 اوت 2013

نهنگ

می‌ترسم
زنی که بودم، برگردد
می‌ترسم مرتب کند ذهن ژولیده‌ام را
لبخند بزند
و برای عشق، آش تازه بپزد
می‌ترسم پیراهن سرخش را تنم کند
و نام کوچکی را بنویسد
در سر خط همه نامه‌ها
از چشمانش می‌ترسم
که مثل دو باشه به دنبال تو خواهند آمد
و از حس تندی در او
که بو می‌کشد کلمات قرمزی دیگران را برای تو
آه ! این زن ناممکن
که دریا می‌کارد در دشت‌های پر از ماهی ، پر از نهنگ
و همه‌چیز در او به تو می‌رسد

1 اوت 2013