اندازه ها

از بلندی می ترسم
می ترسم چشمانم آنقدر تنگ شود
که آدمها را کوچک ببینم
صعود میکنم تا کوچکترشوم
به اندازه ی چشمِ یک پرنده
و پربزنم تنهایی ام را

بی جفت ، بی آشیانه
جنگل واگیراست
دریا درکوله بار ذهنم جا نمیشود

خنده هایت را وامم نده
غمگین نباش
به مهربانی عادت نمیکنم
به
کف زدن ها
به نامهای روی تیتر
به جعبه های چار گوش شهرتِ وارونه
عکس
نمیشوم در قاب روزنامه ها و صدا
در خبر!

حسرتهای کبود مالِ من نیستند

و هیاهو با التیام زخمهایم رابطه برقرار نمیکند
هی خون میریزم و خاکستری
میشوم

سنگهایت را نگه دار
شیشه های نشکسته بسیاراست

کبریت

شبیه ی روح مرده‌ای
باورم نمی‌شود که نیم شده باشم
یا خفته باشم در جسدی که نصف من ست
باورم نمی‌شود
کبریت سوخته‌ای باشم
برای سیگاری که هنوز بر لب داری
آنچه مرا نادرست می‌سازد
دودی است که از سوراخ‌های بینی‌ات برون می‌شود
نه سکری که از سوختنم می‌بلعی
انگشتان بریده‌ام را به عقد کدام حلقه محکوم کنم
حنا اگر حل شوم در خشت، خشت این خانه
باورش نکن
آنچه مرا برای تو درست می‌سازد
دستان بریده‌ی من ست

10 سپتامبر 2013