اندازه ها

از بلندی می ترسم
می ترسم چشمانم آنقدر تنگ شود
که آدمها را کوچک ببینم
صعود میکنم تا کوچکترشوم
به اندازه ی چشمِ یک پرنده
و پربزنم تنهایی ام را

بی جفت ، بی آشیانه
جنگل واگیراست
دریا درکوله بار ذهنم جا نمیشود

خنده هایت را وامم نده
غمگین نباش
به مهربانی عادت نمیکنم
به
کف زدن ها
به نامهای روی تیتر
به جعبه های چار گوش شهرتِ وارونه
عکس
نمیشوم در قاب روزنامه ها و صدا
در خبر!

حسرتهای کبود مالِ من نیستند

و هیاهو با التیام زخمهایم رابطه برقرار نمیکند
هی خون میریزم و خاکستری
میشوم

سنگهایت را نگه دار
شیشه های نشکسته بسیاراست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*