چلیپاهای باهم

نمی‌شود به حقیقت پشت کرد
و روبرویت ایستاد
پارچه‌های من از انتهای محالی آغازشده‌اند
که با معجزه‌ی هیچ معجونی به هم نمی‌چسبند
از چشمانت دل کنده‌ام
این پرنده‌های وحشی،آشیانه نخواهند شد
میدانم که به‌قصد ترکم به دریا خواهی رفت
آفتاب خواهد درخشید
و سنگ‌ها
مهربان خواهند شد
ماهی‌های رنگی بسیار ازدحام ماسه‌ها را خواهند شست
و تو با تن آفتاب‌خورده‌ی عریان شنا خواهی کرد
دیوانگی موج‌های برهم‌خورده عاصی را
فال دستانم را دیده‌ام
در خط سرخ آخرین غروب
کره‌ی عمرم به دو چلیپای بزرگ می‌رسد
یکی عشق
دیگری زندگی

8 نوامبر 2013