نامربوط

معلوم نیست زندگی،
از من شروع می‌شود
از تو یا از خودش
ولی باور کن هیچ ربطی به ما ندارد
وسط جاده می‌ایستد
و دچار ما می‌کند
بعد در بوق آمبولانس‌ها
باهم آشنا می‌شویم
من قرمز صفر
تو آ- بی مثبت
حالا باید رگ‌های مرا بنوشی
باید زخم‌هایت را ببندم

همه نامربوط‌ها به ما مربوط می‌شوند
سوار بر صفر، سوار بر صد
دوتکه می‌شوند میان دچار و زندگی
خطوط رنگی خون ما…
مرا می‌آویزد از جریان‌های لرزان خودش
ترا می‌آویزد از رگ‌های لرزان خودش
،تو
هی سفر می‌کنی در تلاقی منفی های بی‌انتها
تا افقی‌ها و عمودی‌هایت به هم نرسد
،من
هی وسط جاده می‌ایستم
تا دوباره دچار شوم
به زمین‌لرزه‌ ی در خودم

معلوم نیست زندگی …
ولی باور کن …
هیچ ربطی به ما
ن … د ا ر د
… .