سر ساعت ده

شب كه آدمها از سرم می گریزند
بزرگ میشوم به اندازه ی قرص ها
كوچك ،به اندازه بی خوابی
می چرخم میان اندازه ها
میان كوچك و بزرگ
میان بی خوابی و قرصها
سیا ه ، سیاه ، سیاه
میگرن از شانه هایم بالا میرود
اتاقم ،لفت كوچكی میشود
كه هی مرا به زیرزمینی تحویل میدهد و بر میگرداند
هیچكس از سرنوشت شوم شبها درمن خبر نیست
جزاندازه های پنجصد گرام بوتل شیشه یی درسرم
جزچشمهای مشكوك بی خوابی
و ساعت بی كوك سر ساعت ده
دیریست نامه نمی نویسم به شعر
هركسی می تواند جای نامه هایم را بگیر
هركسی می تواند شاعر شود برای شعر
شعر مردیست باچهارچشم
وچند دهن و هزاران دست
لبخندش را به غمهایم نخواهد فروخت
سرنوشت نامه هایی من
سرنوشت نامه هایی كیست؟
سرنوشت اعجوبه یی که شعر را خواهد سرود به هر عابری
وچنگ خواهد زد به پستانهایش برای شهوت هر مردی
سیاه ، سیاه ، سیاه
من اما ، اشک اما و شعر اما مال پیراهنیم و بس
ارزان كه میشوم
گرانی میكنم بر خود، برشعر
ترا دوست میداشتم پاکیزه …
و هنوز…
دیریست نمی نویسم
دیریست كتابها به من می چسپند
هی خودم را ورق میزنم
سیاه ، سیاه ، سیاه
شب به من فكر میكند
من به خودم
به فردا
كه باز سرم از آدمها پرخواهد شد
سیاه ، سیاه ، سیاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*