نامربوط

معلوم نیست زندگی،
از من شروع می‌شود
از تو یا از خودش
ولی باور کن هیچ ربطی به ما ندارد
وسط جاده می‌ایستد
و دچار ما می‌کند
بعد در بوق آمبولانس‌ها
باهم آشنا می‌شویم
من قرمز صفر
تو آ- بی مثبت
حالا باید رگ‌های مرا بنوشی
باید زخم‌هایت را ببندم

همه نامربوط‌ها به ما مربوط می‌شوند
سوار بر صفر، سوار بر صد
دوتکه می‌شوند میان دچار و زندگی
خطوط رنگی خون ما…
مرا می‌آویزد از جریان‌های لرزان خودش
ترا می‌آویزد از رگ‌های لرزان خودش
،تو
هی سفر می‌کنی در تلاقی منفی های بی‌انتها
تا افقی‌ها و عمودی‌هایت به هم نرسد
،من
هی وسط جاده می‌ایستم
تا دوباره دچار شوم
به زمین‌لرزه‌ ی در خودم

معلوم نیست زندگی …
ولی باور کن …
هیچ ربطی به ما
ن … د ا ر د
… .

چلیپاهای باهم

نمی‌شود به حقیقت پشت کرد
و روبرویت ایستاد
پارچه‌های من از انتهای محالی آغازشده‌اند
که با معجزه‌ی هیچ معجونی به هم نمی‌چسبند
از چشمانت دل کنده‌ام
این پرنده‌های وحشی،آشیانه نخواهند شد
میدانم که به‌قصد ترکم به دریا خواهی رفت
آفتاب خواهد درخشید
و سنگ‌ها
مهربان خواهند شد
ماهی‌های رنگی بسیار ازدحام ماسه‌ها را خواهند شست
و تو با تن آفتاب‌خورده‌ی عریان شنا خواهی کرد
دیوانگی موج‌های برهم‌خورده عاصی را
فال دستانم را دیده‌ام
در خط سرخ آخرین غروب
کره‌ی عمرم به دو چلیپای بزرگ می‌رسد
یکی عشق
دیگری زندگی

8 نوامبر 2013

لاله‌ها

نفرت ندارم از عقربی که زیرپوستم
سوزن‌دوزی می‌کنم
گل‌های سرخ لاله را
از بسترم تا او
هیچ فاصله‌ای نیست، عبور کنم
،عبور
این جدای تلخ که عشق می‌شد
در دروغ قهوه‌ای چشمانت
روی پل عسلی فریب
چقدر فاصله بود از من و من و بسترم
چقدر لغزیدن
چقدر فاصله بود
تا مار و ماسه و تو
تا من و من و ماهی کوچک سیاه
چقدر فاصله بود از من و من و دست‌هایم
از من و من سبد توت‌فرنگی لبانت
از من و انبار کاهی نامه‌ها
از من و فصل چیدن
از تو و هبوطت در حادثه‌های تلخ
نفرت ندارم
از سوزن‌دوزی عقرب‌های زیرپوستم
در فصل چیدن لاله‌ها…

15 نوامبر 2013