چرخش

زمین بدور خورشید
و من بدور خودم می چرخم
دور بزن خودت را
ماه من نباشی
آسمان خدا بلند است
تاتو پشت سرت را نگاه کنی
آبهااز آسیاب افتده
و من با پرنده های عاشق
به گرمسیرترین حومه ها کوچیده ام

کابوس دوستت دارم

خمیازه‌ها دردی را دوا نمی‌کنند
وقتی از خواب می‌ترسم
وقتی ممکن ست دریکی از این شب‌ها
در نیمه‌های مخوف یک تاریکی خاموش
کابوس تو
به سراغم بیاید
و میان خواب‌وبیداری
چشمانت همچو جرقه‌ی آتشین یک سیگار تازه پک خورده
از لای تصویر پاره‌پاره‌ات برون بپرند
و در نی‌نی چشمانم خاموش شوند
یا لبانت با زهرخنده مسخره‌ای
مثل یک شیشه‌ی شکسته‌ی شراب
لبانم را زخم بوسه زند …
یا دستانت دور کمرم طناب ببندد
تا مرا زیر سنگینی تنت خفه کنند
هر شب، هر شب …
کابوس تو دور سرم می‌پیچید
چشمانم هی می‌سوزد
و دهانم خونی است
کمرم در انحنای طناب درد می‌کشد
خمیازه‌ها دردی را دوا نمی‌کند
وقتی از خواب می‌ترسم و تو
در کالبد استخوانی هیولای باد
پشت در ایستاده‌ای و با صدای بلند آواز می‌خوانی
وقتی صدایت پوست سرم را سوزن‌کاری می‌کنم
و همه دهانم جیغی «دوستت دارم» می‌شود.

30 ژانویه 2014

مرا ببوس

لبانم را از یاد برده‌ام
«مرا ببوس» ترانه‌ای شده
در ضبط‌صوتی قدیم
میان خاطره‌های زندانیانی که بر نخواهند گشت
از چشمانم
عینکی مانده که کتاب نمی‌خواند
تلویزیون نگاه نمی‌کند
فقط زل میزند به دیوارهای متحرک
و ابعاد اتاقی که هی کوچک‌تر می‌شود میان من و خودش
این تکه‌تکه‌های من از لب تا چشم و دست
که «من» نمی‌شود؟!
( می‌شود؟)
و این فراموشی مهلکی ریخته در قرص‌های خواب‌آور
ریخته در شراب و شعر
بی‌شعورتر از آن‌اند
که مرا دوباره یکپارچه آدم کامل بسازند
ما،
این تکه‌تکه‌هایی بر هم ریخته باهم خوشیم
درست مثل عکس یادگاری پزل های ناتمام
و بازی شطرنج روی تخته‌ی بی شاه
تخته‌ی پر از پیاده‌های مفلوج
بهتر از این هم می‌شویم
وقتی به حماقت هم می‌خندیم…
عزیز من!
خاطره‌ها، چشم و لب من نیستند
عکس شان کنی روی تلفن همراهت
چشم بر چشم شان کهنه‌دوزی
لب بر لب شان که نه گذاری …
کوچک می‌شوند میان دیوارهای غیر متحرک ذهنت
میان خود و خودشان
دست‌هایم را اما فراموش کن
که به گذشته بر نخواهند گشت
و منتظری هیچ‌کسی نخواهند بود
22 ژانویه 2014