مرا ببوس

لبانم را از یاد برده‌ام
«مرا ببوس» ترانه‌ای شده
در ضبط‌صوتی قدیم
میان خاطره‌های زندانیانی که بر نخواهند گشت
از چشمانم
عینکی مانده که کتاب نمی‌خواند
تلویزیون نگاه نمی‌کند
فقط زل میزند به دیوارهای متحرک
و ابعاد اتاقی که هی کوچک‌تر می‌شود میان من و خودش
این تکه‌تکه‌های من از لب تا چشم و دست
که «من» نمی‌شود؟!
( می‌شود؟)
و این فراموشی مهلکی ریخته در قرص‌های خواب‌آور
ریخته در شراب و شعر
بی‌شعورتر از آن‌اند
که مرا دوباره یکپارچه آدم کامل بسازند
ما،
این تکه‌تکه‌هایی بر هم ریخته باهم خوشیم
درست مثل عکس یادگاری پزل های ناتمام
و بازی شطرنج روی تخته‌ی بی شاه
تخته‌ی پر از پیاده‌های مفلوج
بهتر از این هم می‌شویم
وقتی به حماقت هم می‌خندیم…
عزیز من!
خاطره‌ها، چشم و لب من نیستند
عکس شان کنی روی تلفن همراهت
چشم بر چشم شان کهنه‌دوزی
لب بر لب شان که نه گذاری …
کوچک می‌شوند میان دیوارهای غیر متحرک ذهنت
میان خود و خودشان
دست‌هایم را اما فراموش کن
که به گذشته بر نخواهند گشت
و منتظری هیچ‌کسی نخواهند بود
22 ژانویه 2014