چرخش

زمین بدور خورشید
و من بدور خودم می چرخم
دور بزن خودت را
ماه من نباشی
آسمان خدا بلند است
تاتو پشت سرت را نگاه کنی
آبهااز آسیاب افتده
و من با پرنده های عاشق
به گرمسیرترین حومه ها کوچیده ام

کابوس دوستت دارم

خمیازه‌ها دردی را دوا نمی‌کنند
وقتی از خواب می‌ترسم
وقتی ممکن ست دریکی از این شب‌ها
در نیمه‌های مخوف یک تاریکی خاموش
کابوس تو
به سراغم بیاید
و میان خواب‌وبیداری
چشمانت همچو جرقه‌ی آتشین یک سیگار تازه پک خورده
از لای تصویر پاره‌پاره‌ات برون بپرند
و در نی‌نی چشمانم خاموش شوند
یا لبانت با زهرخنده مسخره‌ای
مثل یک شیشه‌ی شکسته‌ی شراب
لبانم را زخم بوسه زند …
یا دستانت دور کمرم طناب ببندد
تا مرا زیر سنگینی تنت خفه کنند
هر شب، هر شب …
کابوس تو دور سرم می‌پیچید
چشمانم هی می‌سوزد
و دهانم خونی است
کمرم در انحنای طناب درد می‌کشد
خمیازه‌ها دردی را دوا نمی‌کند
وقتی از خواب می‌ترسم و تو
در کالبد استخوانی هیولای باد
پشت در ایستاده‌ای و با صدای بلند آواز می‌خوانی
وقتی صدایت پوست سرم را سوزن‌کاری می‌کنم
و همه دهانم جیغی «دوستت دارم» می‌شود.

30 ژانویه 2014