کابوس دوستت دارم

خمیازه‌ها دردی را دوا نمی‌کنند
وقتی از خواب می‌ترسم
وقتی ممکن ست دریکی از این شب‌ها
در نیمه‌های مخوف یک تاریکی خاموش
کابوس تو
به سراغم بیاید
و میان خواب‌وبیداری
چشمانت همچو جرقه‌ی آتشین یک سیگار تازه پک خورده
از لای تصویر پاره‌پاره‌ات برون بپرند
و در نی‌نی چشمانم خاموش شوند
یا لبانت با زهرخنده مسخره‌ای
مثل یک شیشه‌ی شکسته‌ی شراب
لبانم را زخم بوسه زند …
یا دستانت دور کمرم طناب ببندد
تا مرا زیر سنگینی تنت خفه کنند
هر شب، هر شب …
کابوس تو دور سرم می‌پیچید
چشمانم هی می‌سوزد
و دهانم خونی است
کمرم در انحنای طناب درد می‌کشد
خمیازه‌ها دردی را دوا نمی‌کند
وقتی از خواب می‌ترسم و تو
در کالبد استخوانی هیولای باد
پشت در ایستاده‌ای و با صدای بلند آواز می‌خوانی
وقتی صدایت پوست سرم را سوزن‌کاری می‌کنم
و همه دهانم جیغی «دوستت دارم» می‌شود.

30 ژانویه 2014

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*