چه کسی

چه کسی بعد از من
ترا اینگونه خواهد سرود
این عکس های پاره پاره از البوم چهره ات
این وحشت چیده در مهربانی
این جهنم حسود در افکار بهشتی که نداشتی
افکاری که بازی شان میکردی در رونوشت سیاسی «گفتمان قدرت»
این اسکلیت برهنه تنت بعد از سکس داغ
شش، شش، شش … در اتاق دیوانگی چخوف ..
این سقف، این دیوار این پیراهن همیشه آویخته از طناب
این پیانو قدیمی با ترانه «مرا ببوس»
این ریزش غیرمنطقی عشق از من .. ازمن…ازمن
این هیولای خشمگین دهن پاره عاشقی
این کلمات نامحسوس لعنتی از مخملی تا سبز تا سرخ تا سیاه تا سحر
بی غروب، بی غروب، بی غروب …
این بچه های معصوم سرراهی
چقدر نامجاز زاییدند ترا دور از دامن مادرت بی …فروردین،
چقدر رژه رفتی روی صحن نمایشنامه هایم، برهنه
با دهنی که کف می کردازعطش بوسه های تر…
چقدر بوسه شدی خواسته نا خواسته..
عشق این متجاوز بی هنری گستاخ تر از شعر
چشم در چشم تو دریده پیراهنت را
تو که نه چاه بودی، نه یوسف…
چقدر چرخ زدی درتیاتر که من گرداننده اش بودم
چقدر دست زدی برای خودت پشت صحنه
چقدر بازی ات کردم بی تو، با تو، باهم
توعروسک خیمه شب بازی شعر بودی، میدانی؟!
عروسک کمی بزرگتر از خدا، کمی کوچکتر از من
مغرورتر از فرعون که هیچ زینه یی ترا به آسمان نمی رساند
همه و همه بودی … به شکل اصرار آمیزی هم بودی
مثل تاکید بسیار لحنم در تووووووووووووووو در سه نقطه…
مثل من ساده، مثل خودت سنگ، سخت، ناهموار
پارادوکسل استعاره و ایهام درحرکت پارکوری زبان
همیشه بودی آنجا در سبد بازیچه های شبانه ام
دست و پایت را میکندم و می چسپاندمت باهم
و قلبت را که کودک ترین کودک دنیا بود
درد می کشیدی، زخمی می شدی، زخمی می شدم
بی آنکه بمیری یا زنده شوی…
بی آنکه مجازاتم کنی در گفتمان قدرت
بی معنیی است نه ؟! هذیان!

(این همه سه نقطه و سکسکه ها
سگ زرد، روبای سیا…)

شعر مهندسی عمارت …. نیست عزیزمن که موزیم اش کنی
حتی اگر…
!بازهم نیست
شعر همان عروسکی منست که تو بودی
که بازی ام میکردی، که بازی ات میکردم
چقدر خندیدی، چقدر گریستی در بی شکلی، بی مهندسی
من عملن ترا از موزیم برون کردم از مهندسی خودت…
بردم ات زیر آفتاب،
گفتم: زندگی را خشک و تر نکن،
ما پرونده نیستیم…
گفتم: ببار ، چتر نگیر…
برگهامیرقصند در شادی، در غم …
گفتم من پارک انسانی شما نیستم
من جنگلم …
علامت چلیپا، چلیپا هم می مانم
نیهیل به دنیا آمدم، نیهیل می مانم، نیهیل هم می میرم
گفتم: گریه مقدس است، غم خواستنی… و تو ی…
بگذار برقصم گردآتش کولی شعر برای تو
تو اما چهار گوش مربعی چهار در چهار خودت شدی
گفتم: درخت ها همقد نیستند
آدمها را نمی شود دو دو چهار شمرد
غم مصیبت نیست ، تنهایی مصیبت نیست ، پوچی مصیبت نیست
اما بیدردی چرا
چقدر… چقدر
راست و دروغ
تو هیچ دریایچه ی نبودی و من هیچ هیچی
افتادی، افتادم … افتادیم
هیچ کی ابدی نیست در هیچ ، در کی

گفتم، اما نمیگویم دیگر
فاوست تمام شد، بازی تمام شد
فلسفه زیر دست و پای تو مرد
تمام شدی ، تمام شدم (تمام شد شعر نمی شود، می شود؟!)

(این همه سه نقطه و سکسکه ها
سگ زرد، روبای سیا…)

اینهمه سالها، اینهمه روزها ، اینهمه نفسها
از بطن یک نطفه ی کور سیاه که در من هیچ هم نبود
تا خدایی ات در من، تا ترد شیطانی ات در من،
تا انقراض نسل در نسلت در من
تاریخ یک هزار نسخه «تو» یی بی مورخ شده!
به همین ساده گی
میدانی!
بعد از مرگ من، قطاریست که به ترکستان میرود
و راهی که از اشتباه به اشتباه نمی رسد
بگذار جدی اش نگیریم
وقتی تو کم می آوری
اما چه کسی ؟!
چه کسی ، بعد از من … ترا .. اینگونه …خواهد سرود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*