عروسک

شعر،
عروسکی منست
با کلید کوکی روی قلبش
با دستانی که بی تو نمی چرخد
و لبهایی که بی تو نمی خندد

نرقصد یا نخندد
بازی تمام نخواهد شد
تراژیدی را بازی می کنیم
وگریه را مرور

مهم اینست
که تو،
روی قلبم بچرخی…

ریشه‌ها

نمی‌توانم به گذشته برگردم
و از ریشه برونت کنم
مثل یک درختِ خشکِ زمستانی
که شاخه‌های برهنه و بی‌برگش
جوگیری برف و توفان است

نمی‌توانم برگردم
و ترانه‌هایم را که برگ برگ ریخته‌اند
از چنگ دست و دهن باد برون آورم
یا از جاده‌ها بروبم

نمی‌توانم پنهانت کنم
وقتی در سرخطی همه روزنامه‌ها
تصویر من ست و نام تو
به مای گمشده‌ای می‌مانیم در دهنِ خبر
به ترافیک ماجرا و تیترِ روز
به تنِ دونیمه‌ی حادثه
روی تختِ خوابِ بیمارستان
در بوقِ خطرِ آمبولانس‌ها

کاش می‌شد
برگردم سر جای پیش از توأم
پیش فالِ حافظ، تهمینه‌ی غزل‌گو
و رستمی که هرگز بر‌نمی‌گشت
پیش‌دامن دراز جنگلی‌ام که شهری نشده بود
و پاهای برهنه‌ام را می‌پوشانید

به کودک روستایی می‌مانم
با نی‌لبکی در دست و ترانه‌ی بر لب
که در ازدحام ویترین‌های شهر
دستش را رها کرده باشی

کاش،
آب‌ها از آسیاب بریزد
زمین‌ها نرم‌تر شود
حادثه‌ها کهنه‌تر
نوارها خاموش
و من با دامن کوتاه عروسکی
قد بکشم در ازدحام ویترین‌ها
بی نی‌لبکی در دست
بی ترانه‌ی بر لب

از ریشه برونت کنم
و چشمک بزنم به فراموشی

24 مه 2014

خانواده

مادرم با خدا حرف میزند
خواهرم
به سازمان ملل نامه ی سر گشاده می نویسد
حجاب اسلامی می پوشد
وکتاب «جنس دوم» می خواند
برادرم،
محلولی از تیزاب ها و القلی ها ست
بر زخمها نمک می پاشد
کلاه چه گوارا به سر میکند
به راه پیمای اعتراضی میرود
ودوست دارد مدیر روزنامه ی عدالت اجتماعی باشد
همسایه ها فکر میکنند
تاریخ تکرار می شود و نگرانی در خانواده ما
مورثی است
من اما دلبسته ی حرکت مورچه ها
روی زمین ترم…
نگرانی آمد و رفت سریع کفش ها
کفش های آهنی
کفش های چرمی
کفش های علفی
و پاهای برهنه ی بسیار
که پشت سر کفش ها در حرکتند
نگرانی علف های هرزه و لوله های نفت
که می خزند به طول تن شان و سم پاشی میکنند
زمین مزرعه ی کوچک مارا

شک

شک به هیچ کس رحم نمی کند
و ما نسل نامردم ترین آدمها
رازی نداریم
که از دهن دوست تا گوش دشمن نرسیده باشد
ما،
از سعدی تا برشت ….
از اعضایی همی، که نیستیم
تا آدم آدم استی که هستیم
ما نمی شویم..
به تو می شد همه چیز را گفت
بی هیچ دلیلی

اگر با گلوی بریده برگشته بودم
بی سر هم بر خواهم گشت…