ریشه‌ها

نمی‌توانم به گذشته برگردم
و از ریشه برونت کنم
مثل یک درختِ خشکِ زمستانی
که شاخه‌های برهنه و بی‌برگش
جوگیری برف و توفان است

نمی‌توانم برگردم
و ترانه‌هایم را که برگ برگ ریخته‌اند
از چنگ دست و دهن باد برون آورم
یا از جاده‌ها بروبم

نمی‌توانم پنهانت کنم
وقتی در سرخطی همه روزنامه‌ها
تصویر من ست و نام تو
به مای گمشده‌ای می‌مانیم در دهنِ خبر
به ترافیک ماجرا و تیترِ روز
به تنِ دونیمه‌ی حادثه
روی تختِ خوابِ بیمارستان
در بوقِ خطرِ آمبولانس‌ها

کاش می‌شد
برگردم سر جای پیش از توأم
پیش فالِ حافظ، تهمینه‌ی غزل‌گو
و رستمی که هرگز بر‌نمی‌گشت
پیش‌دامن دراز جنگلی‌ام که شهری نشده بود
و پاهای برهنه‌ام را می‌پوشانید

به کودک روستایی می‌مانم
با نی‌لبکی در دست و ترانه‌ی بر لب
که در ازدحام ویترین‌های شهر
دستش را رها کرده باشی

کاش،
آب‌ها از آسیاب بریزد
زمین‌ها نرم‌تر شود
حادثه‌ها کهنه‌تر
نوارها خاموش
و من با دامن کوتاه عروسکی
قد بکشم در ازدحام ویترین‌ها
بی نی‌لبکی در دست
بی ترانه‌ی بر لب

از ریشه برونت کنم
و چشمک بزنم به فراموشی

24 مه 2014

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*