دخترم – فرا

خوشبختی،
استکان خالیی ست
که ریخته زندگی ام را
بر گلدان لبخندمعصومانه ات
می شگفی
و بهار می شوم

….

کلمات همه جا استند
مثل ثانیه ها
در حرکت سریع ساعت بند دستی ات…
هی نگاه شان میکنی …
هی تلف می شوند…

صفری ها

معلوم نیست زندگی،
از من شروع می شود
از تو یااز خودش
ولی باور کن هیچ ربطی به ما ندارد
وسط جاده می ایستد
و دچار ما میکند
بعد در بوق امبولانس ها
با هم آشنا می شویم
من قرمز «صفر»
تو » آ- بی مثبت »
حالا باید رگهای مرا بنوشی
باید زخمهایت را ببندم

همه نامربوط ها به ما مربوط می شود
سوار بر صفر، سوار بر صد
دوتکه می شوند میان دچار و زندگی
خطوط رنگی خون ما…
مرا می آویزد از جریان های لرزان خودش
ترا می آویزد از رگهای لرزان خودش
تو،
هی سفر میکنی در کوردینت های منفی و بی انتها
تا افقی ها و عمودی هایت بهم نرسد
من،
هی وسط جاده می ایستم
تادوباره دچار شوم
به زمین لرزه یی
در خودم

معلوم نیست زندگی …
ولی باور کن …
هیچ ربطی به ما
ن … د ا ر د

قلاب

من و فراموشی درتخت خواب مشترک
،و زمان
که آمده میان ما بخوابد
با پستان های برهنه و شهوت انگیزش
رو به تو، پشت به من
زنی که صورت ترا می پوشاند
صدای ترا می بلعد
و سرک میکشدپشت پلک های محرمانه ی شب
آنجا که ترا برهنه می بوسیدم
،زمان
زنی که نامه های ترا
از کشوی حافظه ام دزدید
و خاطره ی پیراهن خوابم را
از ذهن تو
چقدر میان دستهای ما، دست است
چقدر پاهاو جاده ها
که راه میروند باهم
به عرض خواب
به طول شب
چه سالهای گیجی میان خمیازه های ما
پاییز و زمستان می شود
بالشتم پراز سلولهای خشکیده اشک است
،وچشمانم
دو حفره ی عقیم
که به بی سلولی تکثیر می خندد
چقدر دوست و دشمن
میان ما
نو و کهنه می شود
و من از دورغهای تازه ات بی خبر
نگران ماجراهایی هستم
که اتفاق نخواهد افتاد
نگرانی شبهایی که
ناخن می کشم به کتف زن
تاآخرین ترانه هایم را روی پوستش بنویسم
آخرین ترانه هایم را
قبل ازآنکه خون من در رگهایش بخشکد
بی آنکه دل بسته یی جریان باشم

نیمه های شب
که تخت نمی جنبد و من
در هماغوشی تو و زمان
غرق می شوم
از خرخره تا خر خره
و آب از سرم می پرد
گم می شوم
گم می شوم در دیروزی که
به یادش نداری
به یادش ندارم
3
دستم را نگیر
حتا به پاس بستر مشترک مان
دریا مرا دوست ندارد
و قلاب ها پر از ماهی های مرده اند
،فردا
از اسکلیت ماهی ها
قلاب تازه خواهد بافت

پرنده ها، کلمه ها

میان اینهمه پرنده های نشسته
روی دفترم
پرنده یی است
که هی سر میزند از این پنجره به آن پنجره
پرنده ی بی قرار
پرنده یی که خیالی نشستن
در صف پرنده های آرام گرفته را
ندارد
پرنده یی که
سمت ترا می شناسد
همان پرنده سپیدی
دوستت دارم