قلاب

من و فراموشی درتخت خواب مشترک
،و زمان
که آمده میان ما بخوابد
با پستان های برهنه و شهوت انگیزش
رو به تو، پشت به من
زنی که صورت ترا می پوشاند
صدای ترا می بلعد
و سرک میکشدپشت پلک های محرمانه ی شب
آنجا که ترا برهنه می بوسیدم
،زمان
زنی که نامه های ترا
از کشوی حافظه ام دزدید
و خاطره ی پیراهن خوابم را
از ذهن تو
چقدر میان دستهای ما، دست است
چقدر پاهاو جاده ها
که راه میروند باهم
به عرض خواب
به طول شب
چه سالهای گیجی میان خمیازه های ما
پاییز و زمستان می شود
بالشتم پراز سلولهای خشکیده اشک است
،وچشمانم
دو حفره ی عقیم
که به بی سلولی تکثیر می خندد
چقدر دوست و دشمن
میان ما
نو و کهنه می شود
و من از دورغهای تازه ات بی خبر
نگران ماجراهایی هستم
که اتفاق نخواهد افتاد
نگرانی شبهایی که
ناخن می کشم به کتف زن
تاآخرین ترانه هایم را روی پوستش بنویسم
آخرین ترانه هایم را
قبل ازآنکه خون من در رگهایش بخشکد
بی آنکه دل بسته یی جریان باشم

نیمه های شب
که تخت نمی جنبد و من
در هماغوشی تو و زمان
غرق می شوم
از خرخره تا خر خره
و آب از سرم می پرد
گم می شوم
گم می شوم در دیروزی که
به یادش نداری
به یادش ندارم
3
دستم را نگیر
حتا به پاس بستر مشترک مان
دریا مرا دوست ندارد
و قلاب ها پر از ماهی های مرده اند
،فردا
از اسکلیت ماهی ها
قلاب تازه خواهد بافت