امید

حالا چه کسی؟
حتی اگر هیچ شببهِ تو نباشد
سر ساعت نیاید
کفش های همرنگ شال گردنش نپوشد
رنگ چشمانش تیره تر از قهوه ی داغ نباشد
و لبخندش دو تا قند بیشتر نریزد

باز هم خواهم رفت
سر ساعت میعاد های مرده
در همان کافه
روی همان صندلی خواهم نشست
و با «او» آشنا خواهم شد

بود نبودها

از همه سو می توانستم
نگاهش کنم
ازگوشه ی سقف، ازلای پنجره بسته
ازپشت در، از آنسوی دیوار
از شرق یک ستاره
از شمال یک گردباد
ازشکفتن یک لبخند
یاریختن یک قطره اشک
عجین بود در همه طعم های ممکن زندگی
با همه چیز، از همه جا روی نفسهایم میریخت
خواسته و نخواسته
حتا وقتی چشمانم را می بستم
و نور سقوط میکرد
همه جا بود، همه سو
در نفسهایم، نفس می کشد
در رگانم جاری می شد
ازبس تکرار میکرد
دوستت دارم را
به حرکت لبهایش در دوستم
معتاد شده بودم
شاید خیال می کردم
دوستت دارم، نام منست
شاید خیال می کردم
سلام ظهر و وداع شام است
یا
آغوش باز او برای خواستنم

منفذ ها

به سلول انفرادی پرت شده ام
زمین پاهایم را می کشد
میان گودالی که بشریت در سرم چال کرده است
دراز می کشم در خودم
می ترسم از تکیه زدن
پس شانه هایم زخمیی ست
میدانم دیوارها مثل نارفیق ها
موجودات حقیری بیش نیستند
هر لحظه ممکنست خنجری از لای آجر ها
نا جوانمردانه به پهلویم فرو شود
«من»،
گودال خوبی ست برای چال شدن
بگذار دیوارها همدیگر را بغل کنند
روبرو در رو برو
شمال به جنوب
غرب به شرق

از تالار بشریت بوی بدی
به سلولم می دمد
منفذ ها را باید بست
منفذ ها را باید بست….