طرد شدن

درخت،
طرد می شوی
از پرنده،
از برگ،
از ریشه،

می افتی افقی روی نفس های خودت بی ثمر

روی نفس های خودت
روی نفس های خودت
روی نفس های خودت

در ساختار تکراری مختوم به نفس های خودت

طرد می شوی مثل مختوم
دست و پایت ترکت می کنند
دستهایی که بغل شان کرده بودی تنگ
و پاهایی که در تو ایستاده بودند همه عمر

درخت !
تو چه هستی ؟!
برگهای های شعر ریخته در باد ؟!
برگه های مچاله ی تقویم ؟!
پرچم افتاده بر روی نعش آخرین سرباز؟!
سرو، سرو آزاد؟!
استعاره ی مضحک شیخ الجنگل ابن دیوان
با پاهای خشکی ریخته از تن کهنگی ؟!
سرزمین متروک بی ریشه ی حافظ و سعدی
تو هیچکسی نیستی
درست مثل شاعر، هیچ کس!

درخت!
پرنده های پریده ات را از یاد ببر
به وسعت آسمان باور کن
به گرمسیری درختان دور از خود
جنگل
از تو بسیار دارد

درخت!
برو بمیر،
چشمانت را
بدوز با گاز مسموم کوری
دهنت را
بمان بر زمین
و بگذار خاک و باد دست بهم داده
گوری برایت بکنند…