نه قرص ها، نه زندگی

حالا که به پشت سر نگاه میکنم
بدترین هدیه ای  که با خودت آورده بودی
ترس از مرگ و عشق به زندگی بود
چقدر دست و پا می زدم
آدم خوبی باشم
کارهای خوبی کنم
مرتب نفس بکشم
قرصهایم را به وقت بخورم
سر وقت بخوابم
زیر وقت بلند شوم
ساعت از من می ترسید
و زمان پا به پای من حرکت می کرد

آه که
به شکل احمقانه به زندگی چسپیده بودم
به جز جز زندگی
موهایم به من نیاز داشتند
ناخن هایم نفس نفس می زدند
ریه هایم سوراخهای سمج اش را نفرین میکرد
وحاضر بود زیر کارد جراح بمیرد
تا زنده بماند

تو نیستی
و شدیدن به معمول خودم برگشته ام
هیچ چیزی دیگر مهم نیست
نه قرصها، نه زندگی