منفذ ها

به سلول انفرادی پرت شده ام
زمین پاهایم را می کشد
میان گودالی که بشریت در سرم چال کرده است
دراز می کشم در خودم
می ترسم از تکیه زدن
پس شانه هایم زخمیی ست
میدانم دیوارها مثل نارفیق ها
موجودات حقیری بیش نیستند
هر لحظه ممکنست خنجری از لای آجر ها
نا جوانمردانه به پهلویم فرو شود
«من»،
گودال خوبی ست برای چال شدن
بگذار دیوارها همدیگر را بغل کنند
روبرو در رو برو
شمال به جنوب
غرب به شرق

از تالار بشریت بوی بدی
به سلولم می دمد
منفذ ها را باید بست
منفذ ها را باید بست….