بود نبودها

از همه سو می توانستم
نگاهش کنم
ازگوشه ی سقف، ازلای پنجره بسته
ازپشت در، از آنسوی دیوار
از شرق یک ستاره
از شمال یک گردباد
ازشکفتن یک لبخند
یاریختن یک قطره اشک
عجین بود در همه طعم های ممکن زندگی
با همه چیز، از همه جا روی نفسهایم میریخت
خواسته و نخواسته
حتا وقتی چشمانم را می بستم
و نور سقوط میکرد
همه جا بود، همه سو
در نفسهایم، نفس می کشد
در رگانم جاری می شد
ازبس تکرار میکرد
دوستت دارم را
به حرکت لبهایش در دوستم
معتاد شده بودم
شاید خیال می کردم
دوستت دارم، نام منست
شاید خیال می کردم
سلام ظهر و وداع شام است
یا
آغوش باز او برای خواستنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*