امید

حالا چه کسی؟
حتی اگر هیچ شببهِ تو نباشد
سر ساعت نیاید
کفش های همرنگ شال گردنش نپوشد
رنگ چشمانش تیره تر از قهوه ی داغ نباشد
و لبخندش دو تا قند بیشتر نریزد

باز هم خواهم رفت
سر ساعت میعاد های مرده
در همان کافه
روی همان صندلی خواهم نشست
و با «او» آشنا خواهم شد