آدمی درخت ست

یک صبح بلند می شوی
و می بینی که دستانت خشکیده
برگهای سبزت همه ریخته
پرنده هایت یکی یکی پریده اند
و هر چه از میوه ها،
پخته و نا پخته داشتی
افتاده در سبد زمین…
تو مانده ای با پای بی جفت
فرو مانده در گل
و زمستانی که در راه است…

آدمی درخت است
درختی که یک صبح
ناگهان،ازخودش بیدار می شود…

نه قرص ها، نه زندگی

حالا که به پشت سر نگاه میکنم
بدترین هدیه ای  که با خودت آورده بودی
ترس از مرگ و عشق به زندگی بود
چقدر دست و پا می زدم
آدم خوبی باشم
کارهای خوبی کنم
مرتب نفس بکشم
قرصهایم را به وقت بخورم
سر وقت بخوابم
زیر وقت بلند شوم
ساعت از من می ترسید
و زمان پا به پای من حرکت می کرد

آه که
به شکل احمقانه به زندگی چسپیده بودم
به جز جز زندگی
موهایم به من نیاز داشتند
ناخن هایم نفس نفس می زدند
ریه هایم سوراخهای سمج اش را نفرین میکرد
وحاضر بود زیر کارد جراح بمیرد
تا زنده بماند

تو نیستی
و شدیدن به معمول خودم برگشته ام
هیچ چیزی دیگر مهم نیست
نه قرصها، نه زندگی

تاریک

معلوم نیست
ستاره گان بدنبال چه می گردند
وقتی ماه نیست
و تاریکی مشبوع شده از ذرات سکوت

شاید نقاش کوری
بامداد سیاه
بر کاغذی که نیست
ماه می کشد یا خورشید

دستهایم را مچاله میکنم
می ریزم در زباله دانی
یگانه ستاره من
ترانه ای بودد
که چشمک میزد برای تو
تاریک.

طرد شدن

درخت،
طرد می شوی
از پرنده،
از برگ،
از ریشه،

می افتی افقی روی نفس های خودت بی ثمر

روی نفس های خودت
روی نفس های خودت
روی نفس های خودت

در ساختار تکراری مختوم به نفس های خودت

طرد می شوی مثل مختوم
دست و پایت ترکت می کنند
دستهایی که بغل شان کرده بودی تنگ
و پاهایی که در تو ایستاده بودند همه عمر

درخت !
تو چه هستی ؟!
برگهای های شعر ریخته در باد ؟!
برگه های مچاله ی تقویم ؟!
پرچم افتاده بر روی نعش آخرین سرباز؟!
سرو، سرو آزاد؟!
استعاره ی مضحک شیخ الجنگل ابن دیوان
با پاهای خشکی ریخته از تن کهنگی ؟!
سرزمین متروک بی ریشه ی حافظ و سعدی
تو هیچکسی نیستی
درست مثل شاعر، هیچ کس!

درخت!
پرنده های پریده ات را از یاد ببر
به وسعت آسمان باور کن
به گرمسیری درختان دور از خود
جنگل
از تو بسیار دارد

درخت!
برو بمیر،
چشمانت را
بدوز با گاز مسموم کوری
دهنت را
بمان بر زمین
و بگذار خاک و باد دست بهم داده
گوری برایت بکنند…