نیمه ها

دیگری بهانه است
آدمها،
فقط بدنبال خودشان می گردند
زمانی خودم را
در نیمه ی خوب تو یافتم
زمانی هم تو
مرا،در نیمه ی بدت گم کردی

زندگی در گند خودش ادامه دارد
و ما با نیمه های همیشگی مان در راهیم

بی ربط ها (2)

تمام بناهای راست
با پنجره های مربع و درهای مستطیل را
مولانا سرود…
آنقدر که آفتاب،
خانه گرفت در موزون
و قلعه ها آباد شد از اشکال هندسی شعر

بنایی نیست
که ویران نکرده باشم
آفتاب سرزمین منست
که بی پنجره می تابد
و زندگی
تمام کلمات بی ربطی که تصویر می شوند
بی مربع ها، بی مستطیل ها
به شکل شعر
که همرنگ شال گردنم ست و دنیایی
که در تلفن همراهم جا می شود
به شکل شعر
که از ترن شهری سر می کند
و در لست بلند رژیم غذایی
نفس می کشد…

به شکل شعر
که بی شکل دراستخر تابستانی ماهی ها غوطه می خورد
و شنا می کند در خودش

چرا برای ماهی های خانگیی که در شیشه مرده اند
لالایی بخوانم
جنگل،
پر شده از پرنده های آزاد بی خیالی
که خوابهای مرا می پرند

تازیانه و اسب

برهنگی بدرد نمی خورد
از بس تکراری شده
تنم را
در پیراهنی که دوست نداری می پیچم

مویهایم را
با روسری مضحک زیتونی
مثل راهبه ی محجوب ..

دور از تو آنسو تر دراز می کشم
دور از تخت خوابی که مشام کرخت اش
عطر تنم را دیگر نفس نمی کشد
دور …
آنقدر دور که از آن دور…
به کف پای برون زده ام از شال
زل بزنی
و با خیال زن برهنه ایی که کنارت نمی خوابد
پیچ و تاب بخوری…

عشق با فاصله رابطه ایی دارند
ازجنس تازیانه و اسب ..

مرگ دوستی ما

می توانستی
خانه یی باشی با درِ بسته
و پنجره های گم شده پشتِ کتان آبیی گلدار
با لکه های سمجِ باران
می توانستم
با دیوارهایت تفاهم کنم
بنشینم روی خاکِ محقر
و برای هر دوی ما فرش ببافم
فرش رنگی مثل خاطره هایت
که مهربانی را می خندید و گرد میکرد
رنگی،
مثل دستت که جفتِ دست من نشد
دستی،
که انگشتانِ آویزان تابلوی مرا برید..
تو از ابستره خوشت نمی آمد
من از قاب …
نتوانستی، نتوانستم
رفتن بهانه نمی خواهد نازنین!
می توانیم
جاده باشیم
رهگذران زیادی به ما سلام خواهند کرد
و بی خدا حافظی خواهند رفت …

“اهدا به ناهید ، اهدا به مرگ دوستی ما”