عشق سرطان نیست

تکه،پارچه های خودم را جمع می کنم
از دور و برت
باید آن زن کامل را بسازم
با اولین قطار
سر ساعت حالا
بی هیج جامه دانی
"ترک" خواهم شد
مهم نیست
فردا صبحانه ات دیر شود
یا لنگه جورابت گم
حتی مهم نیست
قرص هایت را خورده ای یانه
غمگین نباش
گلدان ها را آب بده
آن قاب طلایی
برای عکس های تازه تر هم
بد نیست
!عزیزمن
عشق،سرطان نیست
می میرد

انتقام

کاش نقاش می بودم
و ترا ماهی کوچکی در دهن یک تمساح می کشیدم
یا پروانه ای در چنگ عنبکوت های وحشی
مردی با موهای ژولیده و دست و پای آویزان
افتاده در رهرو با بوتل های شکسته ی ودکا
،ابستره ای
،زیر هزار چلیپای سیاه
تا بخواباندمت در گور کرم زده ی متروک

یا مثل مردی محکوم به جرم تجاوز
روی چوبه دار
هنگامی که جر می خوری از سر و می‌شاشی از پا

نقاشی‌ات می‌کردم
با پاهایی بریده از زانو
تا مجبور باشی، بنشینی روی صندلی
در اتاق تاریک

یا می‌گذاشتم
پیرمردی باشی
با عینک‌های گمشده و فراموشی مفرط
لمیده در پارک قدیمی شهر
چشم‌به‌راه نوه‌هایی که
ندارد

رژه

در سرم هزاران شعر در حرکت است
مثل سرخ پوستان سوار بر اسب
مثل رقاصان هم قد هندی با لباس های رنگارنگ
مثل صداهای در آمیخته ی کارنوال
مثل سربازان فراری جنگ..
رژه می روند با هم ..
همین طور که روبرویت نشسته ام
و می پرسی
چرا ساکتی ؟!
آیا می شود
شعله یی را از آتشفشانی برون کشید
و سیگاری را روشن کرد
مگر می شود
ترانه ی پرنده گان جنگلی را
به اتاقی آورد
و در ها را پشت سرش بست
در دلم هزاران پرنده …
در ذهنم آتشفشان ها…
همین طور که روبرویت نشسته ام
و می پرسی
چرا ساکتم…

مگر خودش

،تنهایی
جفتی ندارد مگر خودش
پهلو به پهلوی هم می نشینند
به هم دیگر زل می زنند
مثل دو چشم بهم چسپیده یک ابستره ی بی لب
مثل دستهای یک پیچک وحشی
تاب خورده در عمود تنش
،تنهایی
پشت و پهلوی ندارد
تا از هر کاهی، کوه بسازد
و تکیه کند به هیچ
که شاخه ها بلند
و آلو ها
ترش اند…

برای همه ترانه های نکبت بار…

از سرم هزاران گلوله شلیک می شود
در تاریکی خاموش بی هدف
جسدم می افتاد در ازدحام
یکی از «من ها» صدایم می زند
به نامی که نمی دانم
کیست؟
گلوله ها، پارچه ها، منها و سرم
چقدر بی هدف دهن باز می کنند
مایع سرخی در من می رقصد
با ریتم سرود ملی زنده گی
میدانم یکی از این من ها به همین زودی
مرا خواهد بلعید
بی آنکه صدایم، صدای شان کند
یکی از من ها
حاضر است دفنم کند با خودش
گوری را می شناسد
به وسعت همه بشریت
حافظه ی تاریخی من
قبل از آنکه به هلوکاست برسد
در کوره های آدم سوزی زندگی پوسیده است
دیروز را بخاطر نمی آورم
ببخشید؟
شما؟
نشناختم
باز هم نشناختم
شما را قبل از آنکه نشناسم، می شناختم
و بعد از آنکه شناختم، نمی شناسم
اگر بگویم
دو جمع دو چهار نمی شود
این شعر است
و اگر بگویم
دوجمع دو چهار می شود
شعر نیست
چه فرقی می کند باشد، نباشد
حالا به فکر تعریف های دیگر نباشید
مثلن حادثه هایی که در زبان انفجار می کند
هیچ وقت رخ نداده است
مگر از آرتور رمبو
که میگفت، به همه جا برو به همه چیز پاسخ بده هیچ چیز نمی تواند جسد تو را دوباره بکشد

زندگی ادامه دارد
و مرگ از میان آن می گذرد
دو تکه اش می کند
بهشت و جهنم
اگر دین را بشناسی ؟
سرنوشتی بهتر از دو تکه شدن نداری
می توانی کلاه ات را تا چشمانت پایین بکشی
وسر کوچه بی سلام نادیده اش بگیری
می توانی
پایش را لگد کنی یا شانه اش بزنی
اما پهن خواهد شد و دو تکه ات خواهد کرد
مثل یک خنجر عربی اصیل مطلا
کافیست یک بار، فقط یکبار
درون گوشهایت «بلال» شود …مبتلا می شوی … مبتلا
می بینی ؟!
رفیق من!
چه بهایی سنگین باید پرداخت برای آشنایی
ترجیح می دهم
قید آشنایی را بزنم
چه کسی می تواند جسد مرا را دوباره بکشد!
چه کسی؟
ببخشید ؟!
شما؟!
نشناختم
بعدی
نشناختم
چه خلای
حالا می شود زیباترین معادله ها را ساخت و حل نکرد
حالا برای من
هیچ دو جمع دوی چهار نمی شود
اینهمه جنون، که از سرم شلیک می شود
گلوله های داغ و رقص مایع سرخ
هی رقص، رقص، رقص و تب تب تب
و تب .. این تب .. با لبهای کشال
و تن گوشت آلود
دوستش دارم
هیچگاهی خود را معرفی نمی کند
ببخشید
شما؟
بگذریم
این آخرین گیلاس را می زنم
و ساعت را کوک می کنم
بیا کتاب بخوانیم
گور پدر داستایوفسکی را
آه
حافظه ی تاریخی من خوب نیست
من سخن رانی خوبی نیست
لکنت دارد
مثل کودک بی مادر
چه می گفتم
هان
من
سخن رانی خوبی نیستم
تو آدم خوبی نیستی ؟
میدانستی اینرا
حالا چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
ازدحام قورتت داده تا بیخ
بگذریم
این آخرین گیلاس
برای آرتور رمبو
برای همه ترانه های نکبت باری انسانی اش

 

گپک : من ها … استیژ آیینه …ژاک لاکان
گور پدر داستایوفسکی … عتیق رحیمی / لعنت به داستایوفسکی/
«آتور رمیو» شاعر اوان گارد… بنیاد گذار شعر مدرن اروپا…ترانه های نکبت بار…