رژه

در سرم هزاران شعر در حرکت است
مثل سرخ پوستان سوار بر اسب
مثل رقاصان هم قد هندی با لباس های رنگارنگ
مثل صداهای در آمیخته ی کارنوال
مثل سربازان فراری جنگ..
رژه می روند با هم ..
همین طور که روبرویت نشسته ام
و می پرسی
چرا ساکتی ؟!
آیا می شود
شعله یی را از آتشفشانی برون کشید
و سیگاری را روشن کرد
مگر می شود
ترانه ی پرنده گان جنگلی را
به اتاقی آورد
و در ها را پشت سرش بست
در دلم هزاران پرنده …
در ذهنم آتشفشان ها…
همین طور که روبرویت نشسته ام
و می پرسی
چرا ساکتم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*