بت ها

با آدمهای زیادی آشنا شدم
از خاک نرم
که می لغزیدند میان دستانم بی شکل
و در ذهنم،
شکل می گرفتند درشکل
کارگاهی که خاک را، بت می ساخت
و لغزنده گی را ویران
چه بت های که نمی شناسم شان
استاده اند پشت سرم
و چه خاک هایی که ریخته اند لغزنده
برون از ذهنم…

حسرت

دستِ زمان به همه جا می رسد
لای به لای حافظه ی تاریک ما را
گرد می گیرد
کشو ها را تمیز می کند
امروز،
خرچنگهای یاد
که آنقدر از خونم مکیدند
سیر نشده، ازعبور شب و روز خشکیده اند
مرده اند، رفته اند …
و من دوباره با همان لبخند قدیمی ام
چهار زانو زده ام
روبروی زمان
روبروی فراموشی
و به تاقچه های صاف و تمیز قلب و حافظه ام
با هیجان، شادی و حسرت
نگاه میکنم

اتاق شش (5)

دروغ‌های زیادی به خود نگفته‌ام
وقتی قرار بود، ترا بگویم
ذهنم درگیر انسان بزرگی بود
شبیهی ابلیس،
استوار، مغرور ، لامذهب و بی‌باک
دست هایم در هوا می‌رقصید
و اندام مردانه‌ی عجیبی را پیکرتراشی می‌کرد
از فرق سر تا شصت پا
شسته و روفته و صاف
چشم هایم را می‌بستم
و خلقش می‌کردم چنانکه تو بودی
ناتمام،
نزدیک می‌شد …نزدیک‌تر …
بی‌هیچ گفت‌وشنودی،در تعارف بوسیدن
لب‌هایم داغ می‌شد
از دهن به دهنی با مرد برهنه‌ای که زیاد می‌نوشید
و همیشه مست بود…مستی مست….
دهانش کف می‌کرد در «دوستت دارم»
و گوش‌هایم پر می‌شد
از پچ‌پچ نفس‌های آلوده به کنیاک،
آلوده به لکنت‌های دوس.. تت … تت …
آلوده به بوسه‌های تکرار..
هیچ منطقی را نمی شناخت
از هیچ روز مره حرف نمی زند
جز تن به تنی، تن به تنی …
تمام شب نفس،نفس‌زنان..
با پیراهن سرخ کوتاه و بازوان لخت
میان درختان یک جنگل وحشی می‌دویدم
مردی به دنبالم
مردی که هی گیرم می‌آورد
و می‌غلتیدیم باهم از تخت خواب
در اتاق شش…

حتا دیروز هم نباش

دلگیر می شوی از فعل ماضی
از بود
از دیروز…
از فاصله میان من و تو و حالا
برای من اما
کلمات رقاصان خوبی استند
می توانند عقب بروند،جلو بیایند
خم شوند و چرخ بزنند…
بیا «فردا» شو..
نیامده دراز بکش،
روی کوک عقربه ها
ساعت هفت بیدارم کن
با آهنگی از «آلورد» همان
دو کلمه ی نا گفته «دوستت دارم …»
دو کلمه … سه نقطه..
بیا فردا باش و بگذار،
طرحت بریزم
برای صرف شام با دوستانم
یا ماندنی با هم در ایستگاه ی ترن زیر برف..
فقط،
تا ساعت بیست و چهار