اتاق شش (5)

دروغ‌های زیادی به خود نگفته‌ام
وقتی قرار بود، ترا بگویم
ذهنم درگیر انسان بزرگی بود
شبیهی ابلیس،
استوار، مغرور ، لامذهب و بی‌باک
دست هایم در هوا می‌رقصید
و اندام مردانه‌ی عجیبی را پیکرتراشی می‌کرد
از فرق سر تا شصت پا
شسته و روفته و صاف
چشم هایم را می‌بستم
و خلقش می‌کردم چنانکه تو بودی
ناتمام،
نزدیک می‌شد …نزدیک‌تر …
بی‌هیچ گفت‌وشنودی،در تعارف بوسیدن
لب‌هایم داغ می‌شد
از دهن به دهنی با مرد برهنه‌ای که زیاد می‌نوشید
و همیشه مست بود…مستی مست….
دهانش کف می‌کرد در «دوستت دارم»
و گوش‌هایم پر می‌شد
از پچ‌پچ نفس‌های آلوده به کنیاک،
آلوده به لکنت‌های دوس.. تت … تت …
آلوده به بوسه‌های تکرار..
هیچ منطقی را نمی شناخت
از هیچ روز مره حرف نمی زند
جز تن به تنی، تن به تنی …
تمام شب نفس،نفس‌زنان..
با پیراهن سرخ کوتاه و بازوان لخت
میان درختان یک جنگل وحشی می‌دویدم
مردی به دنبالم
مردی که هی گیرم می‌آورد
و می‌غلتیدیم باهم از تخت خواب
در اتاق شش…