حسرت

دستِ زمان به همه جا می رسد
لای به لای حافظه ی تاریک ما را
گرد می گیرد
کشو ها را تمیز می کند
امروز،
خرچنگهای یاد
که آنقدر از خونم مکیدند
سیر نشده، ازعبور شب و روز خشکیده اند
مرده اند، رفته اند …
و من دوباره با همان لبخند قدیمی ام
چهار زانو زده ام
روبروی زمان
روبروی فراموشی
و به تاقچه های صاف و تمیز قلب و حافظه ام
با هیجان، شادی و حسرت
نگاه میکنم