واهی

تصور کن دست‌بریده‌ی سربازی هستی
افتاده جدا از تنش در آتش
تصور می‌کنم عروسی هندی هستم
خوابیده در هیزم جسد همسرم
خاکستر ما به هم خواهد رسید
از مخرج مشترکِ دود
وقتی به‌ رسم روحانی مرگ
صعود می‌کنیم بالا
جدا از افتادگی‌ها و خواب‌های تن ما

ما را ازهم جدا می کند
تن هایی که
خواب مان دیده