کارنوال مرده گان

زندگی کردن را یاد نگرفتم
صدای چنگالهایی که گوشتم را
روی ظرف ریزه ریزه می کرد
حالم را بهم می زد
با گلو هایی که قورتم می دادند بیرحمانه
سر سازش نداشتم
همیشه به سرفه شان می انداختم
حتی تکه ی خوبی نبودم در قصابی
وقتی از پا آویزانم می کردند
روی میخ…
وقتی فاتحه ی افترا می خوانند پشت سرم
با لگد پرانی بر جسدی برای شان مرده ام
حالا برای ذهن خُلم
برای همه آنچه نشد، یاد بگیرم
نمی شد، یاد بگیرم
و انسانی زندگی کنم
به جشن مرده گان برگشته ام
تا خودم باشم….