بی مخاطب

،از اشیا برون شده ای
ذره ذره ات از ذره ذره شان
از همه ذرات زندگی ام
که عجین شده بود با تو
از خورشید سرخ گداخته
که دیگر به دل های مان از نفس های غروب نمی تابد
از خوشی ها و غم هایم
از همه روزهایی که پر بودند از تو
و شبها یی که یلدا می شدند اول تابستان
از پیراهن خوابی که عریان تر از شعر خوابیده بود با تو
از خیابان،از در،از پنجره، از قهوه خانه و استکان
از استکانی که نام ترا فال می گرفت با شکر، با شیر
از زنگ تلفن بی محل وسط یک راننده گی
از ذره ذره پیکسل های تصویرهای رنگی ات در سفر
از میان کتابهایم، از شعرها
از ترانه هایی که برای تو سروده بودم
از ده هزار و شش صد و پنجاه و هشت گل نامه
حتی قدیمی ترین نامه ات
ترا از ذرات خودش برون کرده است
حس می کنم
چشمانت در قاب عکس
نگاه شیشه ی عروسک مرده ای را می رقصد
که دیگر هیچ بازی را بلد نیست

به شکل باورنکردنی
درصدای خودت نیستی
وقتی پشت میزی با بلندگوی کوچکی می ایستی
تا برای تالار خالی و بی مخاطب
سخنرانی کنی

بی ربط به عشق

ربطی به هوس ندارد
عشق باید از لبها شروع شود
از بوسه های داغ لب گیر و لب سوز
از بوسه های بی تاب که سوال نمی پرسند
و منتظر پاسخ نمی مانند
از عطش نگاه هایی که
به کمر گاه خودشان می رسند
و به همه نقطه های قرمزی که همدیگر را
نشانه می گیرند میان تن های سخت بهم چسبیده شان
عشق باید از دست ها شروع شود
دستهایی که بلد اند آغوش شوند
و بتابند بی تاب با هم در هم
از تن هایی که قادر اند برهنه شوند
در برابر هم بی هیچ تعارف و شرمساری
که بلرزند رو به روی هم در هیجان صد و سه درجه..
عشق برهنه ی مادر زاد است
مثل کودکی که
از زهدان داغ زنی برون می پرد
و جیغ می کشد بی وقفه 
مثل هم خوابگی
مثل گناه،مثل رسوایی
،مثل زنی که به حمام می رود با گیسوان بدون سنجاقک

پستان های لرزان و دستان افتاده به پهلویش
مثل مردی که تاق باز می خوابد بعد از هم خوابگی با معشوق
عشق مردی نیست
که ترا از سوراخ کلید بپاید
و برون در منتظر بماند
تا لباسهایت را تنت کنی
نه هم زنی که
قهوه ی سرد تعارف می کند
و از دمای هوا سخن می گوید