بی مخاطب

،از اشیا برون شده ای
ذره ذره ات از ذره ذره شان
از همه ذرات زندگی ام
که عجین شده بود با تو
از خورشید سرخ گداخته
که دیگر به دل های مان از نفس های غروب نمی تابد
از خوشی ها و غم هایم
از همه روزهایی که پر بودند از تو
و شبها یی که یلدا می شدند اول تابستان
از پیراهن خوابی که عریان تر از شعر خوابیده بود با تو
از خیابان،از در،از پنجره، از قهوه خانه و استکان
از استکانی که نام ترا فال می گرفت با شکر، با شیر
از زنگ تلفن بی محل وسط یک راننده گی
از ذره ذره پیکسل های تصویرهای رنگی ات در سفر
از میان کتابهایم، از شعرها
از ترانه هایی که برای تو سروده بودم
از ده هزار و شش صد و پنجاه و هشت گل نامه
حتی قدیمی ترین نامه ات
ترا از ذرات خودش برون کرده است
حس می کنم
چشمانت در قاب عکس
نگاه شیشه ی عروسک مرده ای را می رقصد
که دیگر هیچ بازی را بلد نیست

به شکل باورنکردنی
درصدای خودت نیستی
وقتی پشت میزی با بلندگوی کوچکی می ایستی
تا برای تالار خالی و بی مخاطب
سخنرانی کنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*