آخرین قوس

نمی دانم چه اتفاقاتی دست به هم می دهند
تا پرتابت کنند جایی که نباید باشی
تا بیفتی،برخیزی و تلاش کنی برگردی،
برگردی به گذشته
برگردی به یک جایی قبل از پرتاب
قبل از اتفاق

گمان می کنم
تو مثل یک پیامبر ساحر و جنون زده
همه آن مدتی که ترا دوست می داشتم
و می پرستیدمت آیه خوانان
مشغول کشیدن هزاران دایره به دور و برم بودی
دایره هایی که مرکزش
به روح ساحری تو می رسیدند
و به دستانت،
که با پنجه های عنبکوتی شان
بی وقفه نخ قرمز می بافت

من اما برخواهم گشت
به قبل از اتفاق
به برون از تو…
به رهایی…
به آخرین چرخ معکوس هزارمین دایره..
روزی
روزی
شاید
همین فردا

و آنچه باقی خواهد ماند
شعرهایی منست
که شبیهی هزاران صلیب فرو رفته در قلبم اند.
شبیهی هزاران دایره ی قرمز ته کشیده به روح ساحرت
شبیهی هزاران اتفاق بی برگشتی دور و برت

شب

شب تنها نیست
همیشه ذره ای از ترا با خودش دارد
در سو سو کم رنگ مهتاب
در آمد و رفت آنی ستاره ها
در سیاهی بی انتهای دامن بلندش
لای کتابهایی که می خوانم
لای اضطراب گیج داستانهایی که
هرگز شبیهی داستان ما نیستند
و شعرهای عاشقانه یی که دیگر
به ما ربط ندارند
،شب
هرگز نتوانست ترا از خودش برون کند
تو مثل یک ذره سمج خورشید
مثل لکه ننگی بر دامن فراموشی
در او جا کرده ا ی
در او باقی مانده ا ی

من و ساعت

عقربه هایم روی تو
گیر کرده اند
و زمان ترا نشان می دهد
در ابدیت ایستای بی تغییر

برون از من به کجا رسیده ای؟
چند سال از تو گذشته است؟
چند قرن به تو مانده است؟
چند معاد دیگر؟
نمی دانم 
عقربه هایم در تو گیر کرده
"روی چند ثانیه "تو
چقدر بی مقداریست زمان
وقتی من حرکتی ندارم
و او چرخ می زند در همه ساعت های جهان
و او چرخ می زند هر بیست و چهار در بیست و چهار
ترا و خورشید را
و چرخ می زند، چرخ می زند
برای آنانی که
بی خیال ترا عبور می کنند

نابینا

چگونه می‌پذیرید ادعای جهان را
که با خورشید می‌توان رنگ‌ها را دید
،فصل‌ها را
،اشیا را
آدم‌ها را
وقتی نابینایی ترا فراموش می‌کنند

من دیری است میان تاریکی نشسته‌ام
و تو فصل عوض می‌کنی
برای گل‌ها، برای گرگ‌ها
از جشن یلدا تا جشن گل سرخ 
و به من چیزی نمی‌رسد جز زوزه‌ های نزدیک
یا عطر گل‌های خشکیده از دور 

آیینه چیزبدی نیست
،اگر مرا هرگونه که هستم
نشانم نمی‌دهد 
و ادعایی هم نمی‌کند

وفا هم مردنی ست

،انسان
موجود عجیبی ست
بیشتر وقتی‌که رهایش می‌کنی
و از سوراخ هیچ کلیدی چشمت به او نمی‌رسد
صدایت به او نمی‌رسد
،و دستت
حتی دستت به او نمی‌رسد
موجود عجیبی شده‌ام
،زنی به تمام معنی
که قادر نیست
نقش فرشته‌ی معصومی را بازی کند
و مثل پری گک آتشی
روزها در کلاه کهنه بخوابد
و شب‌های با پیراهن کوتاهی سرخ
در شعله‌های شعر تند تند برقصد
میان بوسه‌های ترت، لب بگزد
،رقص
دیگر پیچیدن به شعله‌های تو نیست
پیچیدن به پیراهن تو نیست
حرکت دست‌های تو نیست
چرخ زدن به اشاره چشمان زیبایی تو نیست
ببین
چقدر عجیب شده‌ام
با پیراهن خاکستری
و روژ لب قرمز مسخره
شانه‌های عریان که
بی‌دلیل در حرارت بیست درجه‌ی اتاق می‌لرزند
و خنده‌هایی که گشاد می‌کند دهانش را ناجور
میان این‌همه آدم
زیر نئون‌های رنگی
و حرکت سریع بدن‌ها و سازها
می‌رقصم، می‌رقصم .. تند
معلوم نیست که دستم را خواهد گرفت
شاید همان مردی که
از عشقت به من به او می‌گفتی
شاید همانی که
پشت به تو به من چشمک می‌زد

وفا هم می‌میرد
مثل بیمار سرطانی
از کثرت سلول‌هایی که به آن نیازی ندارد