بی مرز

 
 

 

بگذار
با باد، سفر کنیم
که «مرزها» باد هوا است
برخواهیم گشت
به زمینی که می بوسد و دفن مان می کند
در خود …بی تاریخ…بی مرز…بی نام
مرزها،
سربازان را با تفنگ دفن می کند
و ترا با گلوله ها
و مادرت را … و خواهرت را
و پدرت را که دهقان پیر بی زمینی ست
سر می برد

مرا می شناسی؟
من کولی ترین بادم
که به هیچ خدای نرسیده ا م
به هیچ پیامبری ایمان نیاورده ام
و هرگز جفرافیای نداشتم مگر زبانی که میراث مادرم بود
دهان می گشایم
و خاک کلاه از سرشان بر می دارد
بی مرز…بی گلوله ….بی تفنگ