وفا هم مردنی ست

،انسان
موجود عجیبی ست
بیشتر وقتی‌که رهایش می‌کنی
و از سوراخ هیچ کلیدی چشمت به او نمی‌رسد
صدایت به او نمی‌رسد
،و دستت
حتی دستت به او نمی‌رسد
موجود عجیبی شده‌ام
،زنی به تمام معنی
که قادر نیست
نقش فرشته‌ی معصومی را بازی کند
و مثل پری گک آتشی
روزها در کلاه کهنه بخوابد
و شب‌های با پیراهن کوتاهی سرخ
در شعله‌های شعر تند تند برقصد
میان بوسه‌های ترت، لب بگزد
،رقص
دیگر پیچیدن به شعله‌های تو نیست
پیچیدن به پیراهن تو نیست
حرکت دست‌های تو نیست
چرخ زدن به اشاره چشمان زیبایی تو نیست
ببین
چقدر عجیب شده‌ام
با پیراهن خاکستری
و روژ لب قرمز مسخره
شانه‌های عریان که
بی‌دلیل در حرارت بیست درجه‌ی اتاق می‌لرزند
و خنده‌هایی که گشاد می‌کند دهانش را ناجور
میان این‌همه آدم
زیر نئون‌های رنگی
و حرکت سریع بدن‌ها و سازها
می‌رقصم، می‌رقصم .. تند
معلوم نیست که دستم را خواهد گرفت
شاید همان مردی که
از عشقت به من به او می‌گفتی
شاید همانی که
پشت به تو به من چشمک می‌زد

وفا هم می‌میرد
مثل بیمار سرطانی
از کثرت سلول‌هایی که به آن نیازی ندارد