نابینا

چگونه می‌پذیرید ادعای جهان را
که با خورشید می‌توان رنگ‌ها را دید
،فصل‌ها را
،اشیا را
آدم‌ها را
وقتی نابینایی ترا فراموش می‌کنند

من دیری است میان تاریکی نشسته‌ام
و تو فصل عوض می‌کنی
برای گل‌ها، برای گرگ‌ها
از جشن یلدا تا جشن گل سرخ 
و به من چیزی نمی‌رسد جز زوزه‌ های نزدیک
یا عطر گل‌های خشکیده از دور 

آیینه چیزبدی نیست
،اگر مرا هرگونه که هستم
نشانم نمی‌دهد 
و ادعایی هم نمی‌کند