شب

شب تنها نیست
همیشه ذره ای از ترا با خودش دارد
در سو سو کم رنگ مهتاب
در آمد و رفت آنی ستاره ها
در سیاهی بی انتهای دامن بلندش
لای کتابهایی که می خوانم
لای اضطراب گیج داستانهایی که
هرگز شبیهی داستان ما نیستند
و شعرهای عاشقانه یی که دیگر
به ما ربط ندارند
،شب
هرگز نتوانست ترا از خودش برون کند
تو مثل یک ذره سمج خورشید
مثل لکه ننگی بر دامن فراموشی
در او جا کرده ا ی
در او باقی مانده ا ی

دیدگاه بسته شده است