آخرین قوس

نمی دانم چه اتفاقاتی دست به هم می دهند
تا پرتابت کنند جایی که نباید باشی
تا بیفتی،برخیزی و تلاش کنی برگردی،
برگردی به گذشته
برگردی به یک جایی قبل از پرتاب
قبل از اتفاق

گمان می کنم
تو مثل یک پیامبر ساحر و جنون زده
همه آن مدتی که ترا دوست می داشتم
و می پرستیدمت آیه خوانان
مشغول کشیدن هزاران دایره به دور و برم بودی
دایره هایی که مرکزش
به روح ساحری تو می رسیدند
و به دستانت،
که با پنجه های عنبکوتی شان
بی وقفه نخ قرمز می بافت

من اما برخواهم گشت
به قبل از اتفاق
به برون از تو…
به رهایی…
به آخرین چرخ معکوس هزارمین دایره..
روزی
روزی
شاید
همین فردا

و آنچه باقی خواهد ماند
شعرهایی منست
که شبیهی هزاران صلیب فرو رفته در قلبم اند.
شبیهی هزاران دایره ی قرمز ته کشیده به روح ساحرت
شبیهی هزاران اتفاق بی برگشتی دور و برت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*