دلهره گی

زمان آزارم می دهد
وقتی راه می رود
وقتی می ایستد
وقتی می خوابد
وقتی سعی می کند
زندگی ام را در سلول های انفرادی تقویم
تکه، تکه قسمت کند
و لحظه،لحظه ببلعدم
ثانیه ها،
این پسر بچه های شیطان
که دور سرم مثل زنبورها، مثل پشه ها وز، وز می کنند
تمامی ندارند
گویا در مزرعه ی عسلم و از تمام صندوقها
صدای وز، وز شان به گوش می رسد
و سالها،
سالها مثل زنان پیر چروک برداشته پشت سرم
در یک صف دراز
مشغول سرگوشی اند
زمان،
آزارم می دهد
با نشستن و برخاستن و رفتن و آمدنش
از دوشنبه‌های پر سروصدا
تا جمعه‌های بیکار و شل
که مثل جوراب‌های عرق زده و ساعت دیواری
از میخ آویزان‌اند
و باهم فضا را مسموم کرده‌اند
یک‌چیزی تند، تند در من دلهره می‌شود
گویا در جعبه‌ی سینه‌ام بم دستی، تیک‌تیک می‌زند
بمی که میان وزوزها، چروک‌ها و سلول‌هایش
لحظه‌ی انفجار را گم‌کرده است
هی می‌گردد و می‌گردد
ولی چیزی نمی‌یابد جز دلهره بیشتر

بی مرز

 
 

 

بگذار
با باد، سفر کنیم
که «مرزها» باد هوا است
برخواهیم گشت
به زمینی که می بوسد و دفن مان می کند
در خود …بی تاریخ…بی مرز…بی نام
مرزها،
سربازان را با تفنگ دفن می کند
و ترا با گلوله ها
و مادرت را … و خواهرت را
و پدرت را که دهقان پیر بی زمینی ست
سر می برد

مرا می شناسی؟
من کولی ترین بادم
که به هیچ خدای نرسیده ا م
به هیچ پیامبری ایمان نیاورده ام
و هرگز جفرافیای نداشتم مگر زبانی که میراث مادرم بود
دهان می گشایم
و خاک کلاه از سرشان بر می دارد
بی مرز…بی گلوله ….بی تفنگ