ماه و آسمان

به طبیعی ترین شکل خودم بر می گیرم
در نیمه های یک غروب
که آسمان سرخ می شود
و من می دانم که آبستنم
و می دانم که پسری خواهم زایید
شبیهی تو،
با چشمان میشی و ابروان انبوه
صورت روشن و لبخند مغشوش
که دستانش به شکلی آغوش گشوده ای
همیشه،
باز است
باز، به اندازه ی تن دنیا
به طبیعی ترین شکل خودم می رسم
و بی خیال دست می اندازم
و کلمات را می قاپم
تا پشت هم شلیک شان کنم
مثل یک مسلسل ستاره پاشان و پرنور
که می درخشد در تاریکی
حالا…
حالا خود کاملم …
ماه تمام …نیمه دوم اگست..
به سایه ام نگاه کن!
در حوضچه روی برگ های نیلوفر…
ماه و آسمان نوشته …

برای تو که همیشه می مردی

خیال می کنند
برای خود مرگی باید گوشهای دراز داشته باشی
و همیشه باید یکی از رو به رو سینه ات را هدف بگیرد
با گلوله هایی که میراث پدری ات نیست…
با مجاز ترین مرگ
با مشروع ترین مرگی ممکن
مرگ بی سر و صدا و خوش
یا باید در جاده های شهر
به رسم معمول اجدادی ما تکه، تکه شوی
بیفتی و حلال بمیری …
اینجا همه به همه مقروض اند
و همه به همه حساب پس می دهند
حساب زندگی، حساب مرگ
حساب شادی، حساب غم
همه خیال کردند …
تو فقط تویی…
و لی منی که ترا دو تا می کرد …
منی که هر روز در تو می مرد
منی که با همسایه ها دوست نبود ..
منی که پسرت را بغل نمی کرد ..
منی که از نارفیقی گلایه داشت
و خودش، رفیق خودش نبود
رفیق تو هم نبود…
منی که ترا ابستره می کشید
با لکه های خون، سر بریده
چشم های گشاد و بی دهن
بی دهن، مثل سکوت…
تابلویی ابستره مغشوش از آنهایی که این روز ها
هیچ کسی دوست ندارد به دیوار خانه اش بیاویزد
منی که از درون شلیک می کرد
گلوله ها را سمت خودش، سمت تو
حلقه می آویخت
و صندلی را لگد می زد
منی که ترا هر روز می کشت …
و ترا هر روز می کشت
و ترا …
و ترا ..
منی که خیال می کرد…
راه دیگری هم است ..
راهی که با تو یکجا از سقف
و طناب و صندلی خلاص شود
خلاص…

نمی دانستی که
اینجا زخم هایی روی ابستره را پاک نمی کنند
تماشا نمی کنند
ابستره هایی که هر روز می کشیم
خود تماشا می کنیم و خود خط می زنیم…
ابستره ها،
من و تو هایی اند
که هیچ کس نمی خواهد
رفیق شان باشد…
مثلی که من و تو
رفیق هم نبودیم
رفیق هم نشدیم

“اهدا به دوست خوبم حامد مقتدر که خودکشی او را از شعر گرفت

مانیا

شده به خودت فکر کنی
به زندگیی که از دستت می لغزد
و نگه اش می داری؟ باز می لغزد،
باز نگه اش می داری
مثل ماهی قرمزی که
یک موج می آوردش
یک موج می بردش
خود خواهی در من حفره ی جذام شده
دهن که باز می کند …
هر چه را ازجنس «من» نباشد
می بلعد
و به گور دست جمعی «لامن» می سپارد

به تار موی ریخته از سرم
بیشتر از دیوارهایی فکر می کنم
که «چین» را و ترا از من جدا می کند …
سوگ واری برای دیروز…
قصه ی برف به تابستان است
و من قدر خنده های بلند و بی ترتیبم را می دانم
چرا نگران دست هایی که پس می زنند، باشم
جایی که این همه دست برای فشردن، دراز است
جایی که خوشبختی فردی ست
چقدر دل پذیر است
آغاز دوستی های تازه …
چیدن مهره ها در نرد شطرنج
برای بازیگری که هیچ بازیی را به او نباخته ای
پوشیدن پیراهن نو با دکمه های بسیار
به رنگ سپید بی لک قهوه ی سرد…

نگران یک تار موی ریخته ات باش
برقص به ساز «ماَنیک مندی»
«سلفی» بینداز در عطسه…
عصر ما، عصر مانیا است..
عصر خود شیدایی مفرط
عصر کارناوال های بزرگ
با گزینه ی صورتک های بی شمار
و ما ماَنیکی های قهاری هستیم
که فقط به خود خدمت می کنیم…

دیوانگی

هیچ چیز از خودش شروع نمی شود
حتی دیوانگی …
من قبل از رسیدن به اینجا
دچار تکثیر نوعی سلول های حسی بودم
که در من عاطفه را ذخیره می کردند
که از من عاطفه را برون می ریختند ..
هر شب تب داشتم ..
صدایم می لرزید از شدت هیجان،
وقتی با سایه ام حرف می زدم
وقتی یکی،
فرزندنش را بنام صدا می کرد و من پاسخ می دادم ..
وقتی می دیدم
کفش های اسد، روی تاقچه مانده
و پاهایش نیست
غمگین می شدم برای عینک بابا
که دیگر کتاب نمی خواند..
برای بالا پوش مادرم که روی میخ استاده
خوابیده بود
برای بام خانه ی کهنه ما،
که بعد از بم دو سوی ناودان افتاده بود
سلول ها، سلول ها، سلول ها…
تکثیر می شدند…تکثیر…
خون در من جنون می شد…
و عاطفه در من راه می رفت، راه می رفت…
بوت های اسد را پا می کردم
بالا پوش مادرم را تنم
عینک بابا و کتاب حافظ را بر می داشتم
و می رفتم خیابان «خرابه»
حافظ،
زیر عینک بابا ده چند بزرگ می شد
صدایم از شدت هیجان می لرزید
و می خواندم
«ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت»
جانم بسوختی و …
جانم بسوختی و …
به دل دوست دارمت