بی ربط ها (3)

گاهی به مرد زندانی
از لای میله های فلزی،
که صورتش را نصف نصف نصف می کند،
نگاه کرده ای؟
یا به پدری که دستانش را دراز کرده
به سمت کودکش
با آنکه فاصله میان شان برای من و تو
بی نهایت می نماید…
گاهی بغل کرده ای عروسک مرده ات را،
در جشن سال مرگ مادرت…
آن زمان که شیطان خر مستی می کرد
بی همراهی رقصان سیه پوش ..
گاهی شده که روی تابوت دوستی خم شوی
و بو بکشی مو های تازه شسته اش را …
یا شده که بریده های سه تا نامه را
میان دو سال و شش ماه و چهار روز با هم یک نفس بخوانی ؟
و حرف حرف اش را در پارادوکس عشق و نفرت، از بر کنی
با آن بخندی،
با آن بگری
و رو به روی کلمات بیفتی و غش کنی…
یکی باید به درد مشترک میان اینها پاسخ بدهد
وقتی من جراح نیستم
و قلب ها را الکی به زندگی پیوند زده نمی توانم
نه هم قادرم شادی رایگان کادو بدهم
برای آمرزش ارواح بزرگ
ارواح بزرگ،
بهای سنگینی دارند …
اصلن بی خیال،
هر چه میانه اش با خدا خوب باشد
برای من بدیاری می آورد

من پای خوشبختی خودم بی نام
امضاء می کنم
مرا، به پایان خط بنویسید …